فیلم سینماییفیلم و سریال

نقد و رمزگشایی فیلم Cloud Atlas 2012 (اطلس ابری)

ابرهای تردید بر سر باورهای بشری

تریلر اثر

.

توزیع کننده: .Warner Bros

امتیاز: 7.5 از 10 – میانگین رای 297,679 نفر

امتیاز کاربران ایرانی: 8.1 از 10 – میانگین رای 561 نفر

بودجه: 128.5 میلیون دلار

فروش: 130.5 میلیون دلار

برادران واچوفسکی ( و به تازگی خواهر و برادر!) را باید جزو باهوش ترین کارگردان های عصر حاضر سینما به حساب آورد. آن ها به خوبی با مدیوم سینما آشنایی دارند و خوب می دانند که چگونه مفاهیم مورد نظر خود را در غالب زیباترین صحنه های سینمایی قرار داده و علاوه بر سرگرم کردن مخاطب و جذب او، ایدئولوژی های خود را نیز به آن ها تلقین کنند. تایید این موضوع را می توان در سه گانه متریکس آن ها به وضوح مشاهده کرد؛ سه گانه ای خوش ساخت، جذاب و بسیار ایدئولوژیک.

بر اساس همین الگوی موفق، یکبار دیگر واچوفسکی ها دست به کار شده اند و اثری قابل توجه، بسیار خوش ساخت و البته سراسر ایدئولوژیک ارایه کرده اند.
فیلم Cloud Atlas جدیدترین فیلم واچوفسکی ها ( و البته تام تیکور- کارگردان و نویسنده اثر قابل توجهی چون Run Lola Run)، اقتباسی و زیبا و در عین حال پیچیده از رمان دیوید میچل است.
فیلم به شکلی بی رحمانه مخاطب خود را در چالشی برای درک مضمون روایی خود قرار می دهد و با پراکندگی روایت، سعی دارد ادراک مخاطب را دچار تنش نماید.
شاید در نگاه اول داستان فیلم بسیار گنگ و پیچیده به نظر برسد، اما با کمی دقت و کنار هم قرار دادن قطعات پازل گونه سکانس ها، می توان روایت اصلی فیلم را دریافت.
فیلم روایتگر 6 داستان، در 6 دوره زمانی مختلف است که علاوه بر استقلال روایی، هر یک از این داستان ها با خط ظریفی به یکدیگر مرتبط شده اند.
برای درک صحیح ماجرای اصلی فیلم و همچنین نحوه ارتباط داستان ها با یکدیگر، لازم است تا ابتدا هر داستان به صورت مستقل روایت شده و سپس ارتباط ها مورد تحلیل و بررسی قرار گیرند.
اولین داستان: سال 1849
فیلم با روایت ماجرایی مربوط به سال 1849 میلادی آغاز می شود. “آدام اولینگ”، برای عقد و امضای قراردادی عازم سفری دریایی در اقیانوس آرام می‌شود. “هاسکل مور”-پدر همسر آدام- او را به نیابت از خود برای عقد این قرارداد به دیدار کشیش “هوراکس” فرستاده است.
هاسکل مور از جمله شخصیت‌هایی است که با قانون منع برده داری مبارزه می کند و اعتقاد دارد که برده داری امری مقدس است و قانون آن قابل تغییر نیست.
کشیش هوراکس درمورد هاسکل و عقاید او دیدگاه عجیبی دارد و صحبت های او درمورد حمایت از برده داری را اینطور مطرح می کند:
“هاسکل مور مرد بزرگیه. زندگی نسل‌های آینده، به آدم‌هایی مثل اون وابسته است. آدم‌هایی که می تونن حقایق رو بگن. وقتی که برای اولین بار با نوشته‌های هاسکل مور مواجه شدم، روشن بینیش چنان تحت تاثیر قرارم داد که انگار به او وحی الهی شده.”
درواقع صحبت های هوراکس به عنوان یک کشیش و نماینده جامعه مذهبی آن دوران، موید این واقعیت است که شرایط آن سال ها چنان متعصبانه با مسئله برده داری گره خورده بود که حتی مذهبیون هم کتاب هاسکل درمورد ضرورت برده داری را همپای وحی الهی می دانستند و از آن حمایت می کردند! و این خود نشانه عمق انحراف جامعه مذهبی از اصول عالی مذهب و کتاب مقدس در آن دوران است.
این موضوع را حتی می توان در صحبت های قشر تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر داستان هم به وضوح مشاهده کرد. جایی که آدام در صدد دفاع از صحبت های هاکسل بر می آید و عقاید او را در رابطه با ارتباط قوانین خدایی و برده داری اینگونه مطرح می کند:
“سؤالی که او مطرح می کنه اینه که اگه خدا دنیا رو آفریده، از کجا بدونیم که چه چیزهایی رو می‌تونیم تغییر بدیم… و چه چیزهایی باید مقدس و بی تغییر بمونن؟”
 به وضوح مشخص است که هاسکل هیچگونه اعتقادی به خداوند و مسئله خلقت الهی ندارد و به صراحت این موضوع را زیر سوال می برد؛ جالب اینجاست که او مسئله نژادپرستی و برده داری را امری الهی دانسته و وجود آن را به خداوند نسبت می دهد و در ادامه، این موضوع را مطرح می کند که آیا بشریت مجاز است که قداست چنین موضوعی را دستخوش تغییر نماید؟
و از همه مهم تر این که کشیش هوراکس (به عنوان نماینده قشر مذهبی) هم با این عقیده هاکسل کاملا موافق است و حتی گاهی در ابراز عقاید نژاد پرستانه خود از او پیشی گرفته و نظریات عجیب و غریبی را مطرح می کند:
“آدام: این گرما طاقت فرسات. اون ها چطوری تحمل می کنن؟
کوپاکا: کشیش هوراکس میگه برده‌ها مثل شتر هستن که تو بیابون بار اومدن. اون میگه اون‌ها نمی تونند مثل مردمان متمدن گرما رو حس کنن.”
 آدام در حین بازدید از مزارع کشیش هوراکس متوجه انجام مراسم تنبیه برده‌ای به نام “آتوا” می شود؛ آتو به دیرکی بسته شده و به شدت شلاق می خورد. در این هنگام ناگهان نگاه خسته و زخم خورده آتوا به نگاه دلسوزانه آدام گره خورده و همین اتفاق موجب تغییر ناگهانی مسیر زندگی آدام شده و در ادامه، باعث پیوستن او به جمع مخالفین برده داری می شود.
پس از پایان بازدید از مزارع، آدام که از بیماری مرموزی به نام “گوسانو کوکو سر و لو” رنج می برد دچار تشنج و بیهوشی شده و توسط دکتر “هنری” تحت درمان قرار می گیرد. پس از مدتی، سرانجام ماموریت آدام در جزایر اقیانوس آرام به پایان می رسد و تصمیم به بازگشت می گیرد. اما در راه بازگشت بیماری تا حد زیادی بر او چیره می شود و با وجود درمان های دکتر هنری، وضعیت جسمانی او رو به وخامت می رود. در همین زمان است که آدام متوجه حضور مخفیانه آتو (برده سیاه پوستی که شلاق می خورد) درون کشتی می شود.
آتوا از آدام می خواهد که حضور او را همچون رازی حفظ نماید، زیرا درصورت افشای حضور غیر قانونی او در کشتی و با توجه به سیاه پوست بودن وی، مرگ او حتمی خواهد بود. او به آدام توضیح می دهد که دریانورد قابلی است و درصورت لزوم می تواند هزینه های سفر خود را از طریق کار روی کشتی بپردازد.
آدام به سراغ ناخدا می رود و از او می خواهد تا آتوا را آزمایش کند و درصورت صحت ادعاهای وی، از او به عنوان ملوان در کشتی استفاده نماید و از کشتن او صرفنظر کند. ناخدا پیشنهاد آدام را می پذیرد و پس از انجام تست، آتورا را به عنوان ملوان می پذیرد و به این ترتیب آتو زندگی خود را مدیون آدام می داند.
اما در این بین اتفاق ناخوشایند دیگری نیز درحال رخ دادن است، دکتر هنری برخلاف ادعای درمان بیماری آدام، سعی دارد با نقشه شوم خوراندن تدریجی سم به وی، موجبات مرگ او را فراهم کرده و سکه های طلای او را تصاحب کند.
اما این موضوع از چشمان آتوا پنهان نمی ماند و در آخرین لحظات، به کمک آدام آمده و با کشتن دکتر هنری، جان آدام را نجات می دهد.
وقایع درون کشتی، سبب می شود تا آدام پس از رسیدن به خانه و در دیدار با هاکسل مور (پدر همسر خود)، نامه و قرارداد کشیش را که تاییدی بر قانونی بودن حق برده داری است در آتش بسوزاند و همراه همسر خود رسما به جمع مخالفان برده داری بپیوندد.
آدام بعدها داستان این وقایع و شرح حال خود را در قالب دفتری گردآوری کرده و سپس به صورت کتابی با عنوان “دفتر وقایع روزانه آدام اوینگ در اقیانوس آرام” آن را به چاپ می رساند.
دومین داستان: سال 1936
دومین داستان مربوط به زندگی مرد جوانی به نام “رابرت فروبیشر” است. رابرت جوانی خوش ذوق و اهل موسیقی است که به خانواده ای متمول و اشرافی تعلق دارد، اما به علت عشق نامتعارفش به جوانی به نام “رافاس سیکسمیت”، از طرف خانواده رانده شده و از ارث هم محروم شده است.
درواقع رابرت نماد قشر روشنفکر و هنرمند جوامع به اصطلاح مدرن است. او رسما یک همجنسگراست و این موضوع را مدیون روح لطیف هنری اش می داند!
در طرف دیگر شخصیت سیکسمیت، قرار دارد. جوانی نابغه و دانشمند که او هم نماینده قشر متفکر و عالم جامعه به شمار می رود. عشق نامتعارف این دو درواقع اشاره ای نمادین به گرایش علم و روشنفکری به یکدیگر دارد، شاید هم این رابطه به این معنی باشد که برای شکوفایی علم و هنر هیچگونه قید و بندی جایز نیست و حتی برای نیل به این مقصود همجنسگرایی هم توجیه پذیر است!!
رابرت تصمیم می گیرد برای پیشرفت در موسیقی، دانشکده را رها کرده و مدتی از معشوقه‌ خود جدا شود. او سفری به ادینبرگ انجام می دهد تا در آنجا به عنوان منشی موسیقی دانی مشهور به نام “ویویان ایزر” مشغول به کار شود. ایزر به علت کهولت سن دیگر قادر به ادامه فعالیت موسیقی نیست و برای ادامه کار، به منشی توانمندی نیاز دارد که بتواند ایده های او را به نت های موسیقی تبدیل کند.
در ابتدای ملاقات رابرت و ایزر، اوضاع به خوبی پیش نمی رود و رابرت نمی تواند نظرات موسیقایی ایزر را برآورده نماید. ایزر تصمیم به اخراج رابرت می گیرد، اما در آخرین لحظات رابرت با نواختن موسیقی مد نظر او با پیانو، ایزر را مجاب به استخدام خود می کند.
پس از این ماجرا روزهای خوشی به سراغ رابرت می آید و او روز به روز در خانه ایزر پله های پیشرفت را طی می کند، اما در این بین اتفاق نامیمونی رخ می دهد. همسر جوان ایزر عاشق رابرت شده و رابطه عاشقانه ای میان این دو برقرار می شود. رابطه ای که از چشمان تیزبین ایزر دور نمی ماند، اما به دلایلی از افشای آن چشمپوشی می نماید!!!
در یکی از شب ها ایزر سراسیمه به سراغ رابرت می رود و از او می خواهد موسیقی ای را که در خواب شنیده بود، به صورت نت درآورده و آن را بنوازد. اما کهلولت سن مانع یادآوری کامل خواب ( و به طبع موسیقی درون خواب) می شود و ایزر نا امید از یادآوری خواب به اتاقش باز می گردد.
پس از گذشت چند هفته از این ماجرا، رابرت موفق به ساخت قطعه ای بسیار زیبا می شود که آن را “نغمه شش آوازه اطلس ابر” می نامد.
ایزر به محض شنیدن موسیقی رابرت، آن را دقیقا مطابق با خوابی که دیده بوده می داند و اعلام می کند که این قطعه به او تعلق دارد، نه رابرت. این درحالی است که او هیچگاه موسیقی ای را که در خواب شنیده بود برای رابرت بیان نکرده بود و رابرت خودش این قطعه را بدون کمک ایزر ساخته بود. این امر موجب بروز اختلاف شدید میان آن دو می شود تا جایی که رابرت تصمیم به کشتن ایزر می گیرد.
رابرت شبانه به اتاق آیزر می رود و با برداشتن اسلحه، به آیزر شلیک کرده و او را از پا در می آورد. سپس با فکر این که آیزر را به قتل رسانده، منزل او را ترک کرده و با نامی مستعار در هتلی اقامت می گزیند. این درحالی است که آیزر در اثر شلیک گلوله کشته نشده و علیه رابرت به عنوان سارق آثار هنری و اقدام به قتل شکایت می کند.
رابرت در دوران اقامتش در هتل، به دلیل عذاب وجدانی که دارد اوضاع بسیار سختی را سپری می کند. به تدریج فشارهای روحی او به حدی افزایش می یابد که در نامه های شرح حالی که به سیکسمیت می‌نویسد، از تصمیمش برای خودکشی خبر می دهد.
سرانجام زمانی که او آخرین بخش موسیقی خود را به اتمام می رساند، پیش از آمدن سیکسمیت، با شلیک گلوله ای در دهان، به زندگی خود پایان می دهد. رابرت در آخرین نامه خود درمورد علت خودکشی اش به سیکسمیت اینطور توضیح می دهد که:
“سیکسمیت عزیز، امروز صبح از راه سق دهانم با اسلحه ویویان ایرز، به خودم شلیک کردم. خودکشی، واقعیتی حقیقتی همراه با نظم و انضباطه. مردم میگن خودکشی بخاطر ترسو بودنه که این حرف فاصله‌ی زیادی با حقیقت داره. خودکشی کردن به شجاعت زیادی احتیاج داره. اجازه نده که بگن، من به خاطر عشق خودم رو کشتم. من هم شیفته بودم، اما هر دو از صمیم قلب می دونیم که چه کسی یگانه عشق زندگی کوتاه و تابناک من بوده. من معتقدم که دنیای دیگه‌ای در انتظار ما هست، دنیایی بهتر و من اونجا منتظرت خواهم بود. من معتقدم که ما مدت زیادی مرده نمی‌مونیم… در زیر ستاره‌هایی که برای اولین بار دیدمت منتظرت می‌مونم…”
در اینجا رابرت به صراحت خودکشی را امری شجاعانه تلقی می کند و افراد ترسو را از انجام آن عاجز می داند. همچنین او به شکلی نرم و زیرکانه اشاره ای به تناسخ دارد و در آنجا که می گوید: “من معتقدم که ما مدت زیادی مرده نمی‌مونیم”، این موضوع را یادآور می شود که او به زودی پس از مرگ، در غالب دیگری حیات پیدا کرده و مدت زیادی مرده باقی نمی ماند!
با یک نگاه کلی می توان این بخش از داستان 6 گانه فیلم را، یکی از پر انحراف ترین بخش های داستان دانست. وجهه مثبت دادن به مسئله همجنسگرایی، نمایش خیانت و در عین حال چشم پوشی و گذشت از آن (پس از فهمیدن این موضوع)، معرفی خودکشی به عنوان صفت افراد شجاع و در نهایت ترویج عقیده به تناسخ، از مهمترین نکات انحرافی در این داستان به شمار می روند. این موضوع زمانی قابل تامل می شود که تمام این خصلت ها و رفتارها نه از یک فرد جانی و اوباش، بلکه از یک فرد هنرمند وابسته به خانواده ای اصیل سر می زند و فیلم بدین گونه درصدد تایید آن بر می آید!! اما این همه موضوع نیست و داستان رابرت و سیکسمیت، در روند شکل گیری ماجرای داستان های بعدی و تبیین هدف نهایی مد نظر سازندگان فیلم هم نقشی کلیدی ایفا می کند. (برای پی بردن به موضع، به ادامه متن توجه کنید)
سومین داستان: سال 1973
خبرنگار جوانی به نام “لوئیزا ری”- دختر خبرنگار معروف “لستر ری”- در اثر حادثه ای (خراب شدن آسانسور) با رافاس سیکسمیت که حالا 37 سال از ماجرای مرگ رابرت پیرتر شده است برخورد می کند. سیکسمیت به فیزیکدانی نامی تبدیل شده و اطلاعات ارزشمندی درمورد یک پروژه محرمانه اتمی در اختیار دارد.
صحبت‌های درون آسانسور لوئیزا و سیکسمیت سبب جلب اعتماد وی به لوئیزا می شود و تصمیم می گیرد اطلاعات مهمی درمورد “رآکتور هایدرا سوانکی” و امکان وقوع یک فاجعه انسانی را در اختیار وی قرار دهد. اما درست در همین لحظه برق آسانسور وصل شده و سیکسمیت از بیان موضوع منصرف می شود، اما از لوئیزا می خواهد که در اسرع وقت با او تماس بگیرد.
مدتی بعد لوئیزا به سراغ سیکسمیت می رود، اما پیش از رسیدن، سیکسمیت توسط فرد ناشناسی به قتل می رسد و مدارک او به سرقت می روند.
در حین مراحل تحقیق پلیس، لوئیزا وارد اتاق سیکسمیت می شود و در آنجا نامه های رابرت فروبیشر به او را می یابد. لوئیزا طبق صحبت هایی که با سیکسمیت در آسانسور داشته، برای پی گیری علت مرگ او و یافتن مدارک بیشتر به مجتمع تحقیقاتی رآکتور سوانکی می‌رود و در آنجا با دانشمندی به نام “آیزاک”روبرو می شود.
آیزاک از ماجرای سیکسمیت و مدارکی که در اختیار داشته برای لوئیزا می گوید و توضیح می دهد که بیشتر اطلاعات مربوط به آزمایشات سری مجتمع که در اختیار سیکسمیت بوده از میان رفته و درصورت همکاری او با لوئیزا ممکن است بلایی که بر سر سیکسمیت آمده بر سر او نیز بیاید.
سرانجام آیزاک تصمیم می گیرد اطلاعات خود را در اختیار لوئیزا قرار دهد و پس از آن عازم سفری هوایی می شود، اما هواپیمای او در میانه راه منفجر شده و آیزاک نیز در این حادثه ساختگی کشته می شود. البته اوضاع برای لوئیزا هم چندان خوب پیش نمی رود و او هم در حال رانندگی مورد سوء قصد قرار گرفته و با ماشین به درون دریاچه سقوط می کند، اما پیش از غرق شدن موفق به نجات خود می شود.
ولی این پایان ماجرا نیست و لوئیزا در این راستا با مخاطرات جدی دیگری نیز روبرو می شود. اما او سرانجام موفق می شود با کمک دوست پدرش که خود را از همرزمان وی در جنگ کره معرفی می کند موضوع پرونده را دنبال کند و پس از کشمکش های خونین، با افشای اسرار مجتمع تحقیقاتی سوانکی، از مرگ انسان های زیادی جلوگیری نماید.
بعدها داستان اقدامات لوئیزا و ماجرای افشاگری های او توسط دوست جوانش “خاویر گومز”، در قالب کتابی به نام “رمز و راز لوئیزا ری” گردآوری می شود.
اما در این بخش نکته قابل ملاحظه ای وجود دارد و آن وجود خالی مادرزادی، شبیه به ستاره دنباله دار است که نظیر آن روی بدن رابرت فروبیشر نیز وجود داشت (البته این خال را می توان روی بدن تیموتی کاوندیش هم دید)
“سیکسمیت : اون یه خال مادرزادی خاصه؟
لوئیزا: آره. ستاره دنباله دار کوچولوی خودمه. مادرم مطمئن بود که سرطانیه و ازم می خواست که اون رو در بیارم. اما…  نمی دونم. من دوستش داشتم.
سیکسمیت: من یکی رو می شناختم که خالی مثل اون داشت.
لوئیرا: واقعا؟ اون کی بود؟
سیکسمیت:کسی که برایم خیلی مهم بود.”
در مورد وجود این خال دو حدس می توان زد:
از آنجا که اینگونه خال ها معمولا خال های موروثی هستند، می توان حدس زد که لوئیزا برخلاف تصور، دختر خبرنگار معروف لستر ری نیست و وی درواقع دختر  نامشروع رابرت فروبیشر و “جو کاستا”، همسر ویویان ایزر است. یعنی به احتمال زیاد کاستا پس از ایزر، با لستر ری ازدواج کرده، اما لوئیزا حاصل رابطه نامشروع وی با رابرت است (موضوع این رابطه را لوئیزا از طریق خواندن نامه های رابرت به سیکسمیت متوجه می شود).
اما حدس دیگری هم در این مورد وجود دارد. زمانی که لوئیزا پس از مطالعه نامه ها به فروشگاه فروش صفحات گرامافون می رود و از فروشنده صفحه مربوط به اطلس ابری را درخواست می کند، با شنیدن موسیقی احساس می کند که قبلا هم آن را در جایی شنیده است. و این موضوع می تواند موید تناسخ روح رابرت در قالب دختری به نام لوئیزا باشد! چیزی که خود رابرت هم در آخرین نامه اش به آن اشاره داشت.
“لوئیزا: من بخاطر یه آهنگ قدیمی تماس گرفتم که توسط مردی به اسم رابرت فروبیشر نوشته شده.
فروشنده: وای. گیر افتادم، می دونستم نباید پخشش می کردم، من فقط می خواستم مطمئن بشم که صفحه گرامافون، خش برنداشته باشه اما، صادقانه بگم نمی تونم دست از گوش دادن بهش بکشم.
لوئیزا: این نغمه‌ی شش آوازه‌ی اطلس ابره؟
فروشنده: این سمفونی‌شه.
لوئیزا: زیباست، اما فکر کنم قبلا اون رو شنیدم.
فروشنده: بعید می دونم. در کل امریکای شمالی فکر نمی کنم بیش از چند نسخه ازش موجود باشه.
لوئیزا: اما برام آشناست. می دونم که برام آشناست.”
چهارمین داستان: سال 2012
چهارمین داستان روایتگر ماجرای ناشر و ویراستار کهنه کاری به نام “تیموتی کاوندیش” است. تیموتی انسان فوق العاده بدشانسی است که علی رغم سال ها فعالیت در زمینه ویراستاری و نشر کتاب، هیچگاه به موفقیت چشمگیری دست پیدا نکرده و همواره در حد ناشر آثار کم مخاطب و حتی بی مخاطب شناخته می شود و از همین رو فردی بسیار مقروض و بدهکار است.
یکی از آثار بی ارزشی که تیموتی روی آن سرمایه گذاری زیادی کرده و اقدام به انتشار آن نموده، کتابی با نام “ضربه مشت”، نوشته فردی جانی و روانی به نام “هیگز” است. در شب برگزاری مراسم اهدای جوایز بهترین کتاب (مراسم لمون)، که با حضور ناشران و منتقدان مشهور همراه است، تیموتی هم اثر جدید خود را برای داوری ارائه می کند.
اما در میان منتقدین، فردی به نام “فلیکس فینچ”، کتاب “ضربه مشت” را کتابی بی ارزش معرفی کرده و آن را به سخره می گیرد. همین امر موجب خشم هیگز (نویسنده بد خلق کتاب) شده و در اقدامی جنون آمیز و غافلگیر کننده، فینچ را از بالای ساختمان به پایین پرتاب می کند و این اتفاق ناگوار، به موقعیتی ممتاز برای آغاز موفقیت های تیموتی تبدیل می شود.
به یکباره تمام نسخه های کتاب هیگز (تحت شعاع جو ایجاد شده) به فروش می رسند و شهرت و ثروت به سراغ تیموتی می آیند، به گونه ای که او موفق می شود تمامی بدهی های خود را پرداخت کرده و از شر طلبکاران رهایی یابد. اما دوران خوش تیموتی چندان پایدار نیست و خیلی زود، اوضاع برای او به شکل دیگری رقم می خورد.
عده ای از دوستان (هم سلولی های هیگز) که خبر فروش فوق العاده کتاب را در زندان دریافت کرده اند، به سراغ تیموتی می آیند و از او می خواهند مبلغ بسیار زیادی را به عنوان سهم فروش، به آن ها پرداخت نماید. تیموتی که چنین مبلغی را در اختیار ندارد، از ترس جان و برای رهایی از این بحران به وجود آمده به برادر خود پناه می برد و از او کمک می خواهد. برادر تیموتی هم به او پیشنهاد می دهد تا زمان آرام شدن اوضاع در یکی از هتل هایی که او سهامدار آن است ساکن شود.
تیموتی از پیشنهاد برادرش به شدت استقبال می کند و شبانه به هتل رفته و در آنجا سکنی می گزیند، غافل از این که او درگیر ماجرای انتقام جویی برادر خود شده و هتل، درواقعیت آسایشگاه سالمندان (آرورا) با قوانین بسیار سخت و محدود کننده است. علت کینه برادر او هم، به ماجرای رابطه نامشروع تیموتی با همسر وی بر می گردد و وی با این کار از تیموتی انتقام سختی می گیرد.
“تیموتی: چی؟ تو قوانین اینجا رو می‌دونی؟
دنی: قوانین اونجا رو با کمک من نوشتن. من 12 ساله که یکی از سرمایه‌گذاران اصلی خانه‌ سالمندان “آرورا” هستم. خیلی کار سودآوریه، باورت نمی شه مردم حاضرن چقدر پول بدن تا پدر و مادرشون رو زندانی کنن.
تیموتی: ببین، دن، دلت خنک شد. به نظرم دیگه وقتشه این بازی کوچولو رو تموم کنی.
دنی: نه، نه، نه، تیمی، تازه دارم کیف می کنم.
تیموتی: معلومه چی می گی؟ ناسلامتی برادرت هستم، چرا داری این کارو با من میکنی؟
دنی: بنظرم بهتره این سوال رو بپرسی که تو چیکار کردی که سزاوار این تنبیه باشی؟
تیموتی: نمی‌دونم منظورت چیه.
دنی: دست بردار و به شعورم توهین نکن. امکان نداره فکر کنی که من از رابطه‌ی تو و “جرجت” خبر نداشتم.
تیموتی: جرجت؟ ببین، دن، قصد نداشتم اذیتت کنم.
دنی: توبه‌ گرگ، مرگه، تیمی. وقتشه تقاص گناه‌هات رو پس بدی…”
تیموتی چندین بار سعی می کند تا از آسایشگاه فرار کند، اما هربار نقشه او با شکست مواجه می شود. سرانجام تیموتی با عده ای از سالمندان ساکن در آسایشگاه دست به یکی کرده و نقشه فرار کاملی را طراحی می کنند و موفق به اجرای آن می شوند. مسئولان آسایشگاه در طول تعقیب خود در یک رستوران به سراغ آن ها می آیند، اما یکی از پیرمردها با تحریک حس نژادپرستی افراد درون رستوران و درگیری آن ها با مسئولان آسایشگاه، موفق به فرار می شوند.
“پیرمرد: یه اسکاتلندیِ با غیرت تو این اتاق نیست؟ این انگلیسی‌های زورگو تمام حقوق خدادادی من رو زیر پا گذاشتن.
پرستار: اختیار این‌ها دست منه
پیرمرد: با من و رفقام به شدت بدرفتاری کرد‌ن و ما فقط یه ذره کمک لازم داریم.”
بعد ها تیموتی این واقعه را به صورت داستانی منتشر می کند و سال ها بعد بر پایه آن فیلمی پرفروش به نام “آزمون معنوی تیموتی کاوندیش” ساخته می شود.
طبق داستان، تیموتی فردی است غرق در انحرافات اخلاقی. از رابطه او با همسر برادر گرفته تا رابطه نامشروع با دختری به نام “اورسلا”، رابطه با افراد ناباب و حتی چاپ بی ارزش ترین کتاب ها و… او حتی شهرت موقت خود را مدیون جنایت یکی از مشتریانش است!
با این اوصاف او در فیلم همچون قهرمانی معرفی می شود که علیه سختگیری و محدودیت های موجود در آسایشگاه (به نمایندگی از کل جامعه مدنی) قیام می کند و بر همه سختی ها پیروز می شود. او حتی کتابی در این مورد هم می نویسد و از قضا این کتاب به فیلم سینمایی پر طرفداری هم تبدیل می شود!
فیلمی که بعد ها پایه گذار یکی از مهم ترین و اصلی ترین مضامین و پیام های فیلم اطلس ابری می شود (در ادامه به این نکته اشاره خواهم کرد)
پنجمین داستان: سال 2144
داستان بعدی در سال 2144 در شهر سئول رخ می دهد. تکنولوژی بشری پیشرفت قابل توجهی داشته به طوری که انسان ها موفق به خلق موجوداتی شبیه به انسان، به نام بافتزادها شده اند.
بافتزادها گونه ای از انسان ها هستند که نسبت به سایرین تولدی متفاوت داشته و در آزمایشگاه به وجود می آیند. از این رو طبق قانون انسان محسوب نشده و همانند یک روبات، یا برده با آن ها برخورد می شود.
بافتزادها فاقد نام خانوادگی هستند و با کد های خاصی شناسایی می شوند و معمولا در کارهای پست و خدماتی از آن ها بهره گرفته می شوند.
داستان با روایت ماجرای دستگیری و بازجویی از یکی از این بافتزادها با نام سونمی 451 آغاز می شود.
بازجو فردی است که با نام “بایگان” شناخته می شود و یکی از اعضای اصلی گروه حاکم، موسوم “متفقین” محسوب می شود. شروع بازجویی با جلب اعتماد بایگان و بحث درمورد واقعیت آغاز می شود:
“بایگان: از طرف وزارتخانه خودم و آینده متفقین (نیروهای حاکم در سال2144) می خوام بابت این مصاحبه‌ آخر از شما تشکر کنم. یادتون باشه که این بازجویی یا محاکمه نیست. برداشت شما از حقیقت است که اهمیت داره.
سونمی 451: حقیقت واحده. برداشت‌های مختلف از اون … غیرحقیقته”
سونمی 451 یکی از ده‌ها کارگر رستورانی به نام “پاپا سنگ” در سئول است. رستورانی که درواقع ویرانه ای است که تنها به مدد تکنولوژی بالای آن روز، ظاهری زیبا یافته و پر رونق شده است. برنامه‌ روزانه این بافتزادها مشابه یکدیگر است؛ آن ها صبح‌ها از خواب بیدار می شوند، پس از نظافت به رستوران رفته و به مشتری ها خدمات می دهند و شب‌ها با خوردن مقداری سوپ خاص به نام “سک” به رختخواب می روند.
“بایگان: لطفا یه 24 ساعت زندگی در “پاپا سانگ” رو تشریح کن.
سونمی 451: در ساعت 4 صبح، هرکدوم از خدمتکارها بطور خودکار بیدار می شن. بعد از احیا، ما به بخش نظافت می ریم. بعد از لباس پوشیدن به رستوران می ریم. در ساعت پنج، آماده‌ اداره‌ ایستگاه‌هامون برای
پذیرایی از مشتری‌های جدید می شیم و برای 19 ساعت ما سفارشات رو می گیریم. غذا و نوشیدنی سرو می کنیم، دسر آماده می کنیم، میزها رو تمیز می کنیم و آشغال‌ها رو دور می ریزیم. تمام کارهایی که می کنیم
براساس “اولین اصل” است.
بایگان: اولین اصل چیه؟
سونمی 451: احترام به مشتری‌هامون. بعد از نظافت نهایی ما یک قوطی “سوپ سک” می نوشیم و به اتاقک‌های خوابمون برمی گردیم…”
طبق گفته سونمی 451، برای این بافتزادها تنها یک آینده ممکن وجود دارد و آن هم رسیدن به نقطه “تعالی” است.
تعالی، مراسمی سالانه و مذهبی است که در آن “سیر هی” (فرد مسئول اداره پاپا سنگ) ستاره ای را روی گردنبند بافتزاد ها حک می نماید و حک دوازدهمین ستاره به معنی پایان زمان قرار داد بافتزادها در رستوران پاپا سنگ و رسیدن به مرحله تعالی است. در این مراسم فرد مورد نظر با پوشیدن لباس مخصوص سفید رنگ، توسط دو همراه سرخ پوش خود هدایت شده و به مکان نامعلومی که همه آن را تجلیگاه تعالی می دانند برده می شود.
درمورد ریشه این دوازده ستاره و رسیدن به مرحله تعالی می توان حدس هایی زد؛ در کتاب مکاشفه یوحنا از بانویی صحبت می شود که تاجی با دوزاده ستاره بر سر دارد و در اوج تعالی قرار دارد.
“و علامتی عظیم در آسمان ظاهر شد، زنی که آفتاب را در بر دارد و ماه زیر پاهایش و بر سرش تاجی از دوازده ستاره است”
به نظر می رسد که ستاره های روی گردنبند بافتزادها و انجام مراسم تعالی (که در ادامه واقعیت این مراسم بیان خواهد شد) به گونه ای هجو این مضمون مذهبی باشد.
بافتزادها معمولا اراده ای از خود ندارند و طبق برنامه روزانه ای که “سیر هی” برای آن ها مشخص کرده عمل می کنند، اما در این بین بافتزادی به نام “یونا 939” ماجرایی خاص دارد.
یونا 939 بافتزادی است که برخلاف سایرین چندان اهمیتی به قوانین نمی دهد و علت این موضوع ارتباط خاص او با “سیر هی” است. درواقع او برده جنسی “سیر هی” هم محسوب می شود و به این واسطه می تواند برخی از قوانین (از جمله زمان خواب) را نادیده گرفته و نسبت به سایر بافتزادها آزادی عمل بیشتری داشته باشد.
یونا 939 رازی با خود دارد؛ او در طول گشت و گذارهای شبانه خود در انبار اشیاء گمشده، دستگاهی دیجیتالی به نام “کینو” را یافته که می تواند از طریق آن فیلمی را تماشا کند. اما دستگاه معیوب است و فقط بخشی از فیلم قابل پخش است، بخشی که شخصیت اصلی جمله ای با این مضمون را بیان می دارد:
“این تخطی از قوانین نگهداریه. من مطیع سوء استفاده‌ مجرمانه شما نمی شم”
این جمله چنان تاثیری بر یونا 939 می گذارد که پس از مدتی، بر خلاف رفتار عادی بافتزادهای مطیع عمل کرده و در مقابل بی احترامی و سوء استفاده یکی از مشتری های رستوران قد علم کرده و با تکرار جمله درون فیلم، علیه او اقدام می کند.
همین موضوع موجب اعلام وضعیت بحرانی در رستوران شده و “سیر هی” برای برقراری آرامش، یونا 939 را به قتل می رساند.
پس از این اتفاق، سونمی 451 که از واقعیت ماجرا اطلاع داشته درصدد بر می آید تا از رستوران فرار کند. در یکی از شب ها اتفاق عجیبی در رستوران رخ می دهد؛ سونمی 451 پس از ترک محل خواب خود متوجه می شود که “سیر هی” مرده و جوانی مرموز درحال جستجوی اتاق وی است.
جوان که خود را “ها جو چنگ” معرفی می کند، به سونمی 451 هشدار می دهد که پس از مرگ “سیر هی” “انتقام جوها” و “رد گیرهای دی ان ای” به آنجا خواهند آمد و پس از فهمیدن رابطه وی با یونا 939، حتما او را نیز نابود خواهند کرد. اما “ها جو چنگ” به سونمی 451 می گوید که او حق انتخاب دارد تا در آنجا بماند و یا همراه او رستوران را ترک نماید.
سونمی 451 همراه “ها جو چنگ”رستوران را ترک می کند و برای اولین بار با دنیای بیرون آشنا می شود؛ موقعیتی که شاید هیچگاه برای یک بافتزاد مشغول در “پاپا سنگ” اتفاق نمی افتاد.
در ادامه ماجرا “ها جو چنگ” توضیح می دهد که جزو افسران نیروهای “متحدین” است و باور دارد که بافتزادها هم همانند سایر انسان ها حق زندگی آزاد دارند و حتی می توانند در جهان تاثیرگذار باشند. او توضیح می دهد که پس از یونا 939 که به فراآگاهی نسبت به بافتزادها دست یافته بود، حالا سونمی 451 تنها شانس آن ها برای اثبات این مدعا است.
در طول اقامت سونمی 451، “ها جو چنگ” دستگاه کینویی را که یونا 939 یافته بود تعمیر می کند و سونمی موفق می شود فیلم درون آن را کامل مشاهده نماید. دیدن ادامه فیلم چنان تاثیر عمیقی بر سونمی 451 می گذارد که تصمیم می گیرد به مطالعه علوم مختلف پرداخته و اطلاعات خود نسبت به محیط پیرامونش را گسترش دهد. یکی از این موضوعات مطالعه کتاب “آلکساندر سولژنیتسین” روس است:
“سونمی 451: تا زمانی که به مردم چیزی بدهی می توانی اختیار آن‌ها را در دست بگیری. همه چیز یک نفر را ازش بگیر و بعدش دیگر هیچ اختیاری ازش نداری.
بایگان: تمام کارهای “آلکساندر سولژنیتسین” فیلسوف قرن20 که توسط متفقین قدغن شده.
(نویسنده روسی که بخاطر افشای جنایات استالین، 20 سال در تبعید بود) “
در این بین “ها جو چنگ” به او پیشنهاد می دهد تا به نیروهای متحدین ملحق شود. او در ابتدا این پیشنهاد را رد می کند، اما پس از ملاقات با رئیس گروه و افشای راز بزرگ بافتزادها، تصمیم به همکاری می گیرد.
“ژنرال آپیس: شما نشانه‌ این هستی که تلاش‌های ما بیهوده نبوده.
سونمی 451: ولی… من فقط یه خدمتکار رستوران هستم. ژنوم‌سازی من برای ایجاد تغییر در واقعیت نبوده.
آپیس: هیچ انقلابی‌ای نیز چنین نبوده.
سونمی 451: متأسفم، نمی‌تونم کاری رو که می‌خواید انجام بدم.
آپیس: این برای هر کسی انتخاب سختیه. اما، قبل از این که تصمیم نهاییت رو بگیری یه چیز دیگه هست که می‌خوام ببینی تا کاملاً درک کنی ما برای چی مبارزه می‌کنیم.”
و اما راز بزرگ بافتزادها این است که:
“ها جو چنگ”: در صنعت بافتزایی برای مخازن تولد، به مقدار بسیار زیادی زیست‌ماده نیاز هست و از اون مهمتر برای تغذیه‌ نیروی کار مهندسی شده‌ اون‌ها، بافتزادهای بازیافت شده منبع ارزونی برای پروتئین هستن
سونمی 451: “سوپ”، اون‌ها ما رو به خورد خودمون می دادن!
در اینجا معلوم می شود که درواقع بافتزادها همانند چهارپایانی هستند که پس از پایان خدمت به انسان هایی که از طریق رحم زاده شده اند، در پوشش مراسمی به نام تعالی ذبح شده و پس از طی پروسه ای پیچیده، به خوراک برای خود بافتزادها تبدیل می شود. به عبارت دیگر، تعالی برای یک بافتزاد چیزی جز قربانی شدن و تبدیل شدن وی به خوراک نیست!
پس از این ماجرا، سونمی 451 طبق خواسته رهبر متحدین عمل کرده و پیامی را تحت عنوان “مکاشفه سونمی 451” به زبان های مختلف (قابلیت ویژه بافتزادها) به 12 ایالت و 4 کلونی خارج از جهان مخابره می کند.
پیامی با این مضمون که:
“بودن به منظور درک کردن است و شناخت خویشتن نیز تنها از چشم دیگران ممکن است. ماهیت زندگی جاویدان ما در پیامدهای سخنان و کردار ماست که ادامه دارند و خود را در تمام زمان‌ها بروز می‌دهند.
زندگی ما فقط مختص خودمان نیست. از رحم مادر تا دل خاک وابسته به دیگران هستیم. در گذشته و حال و با هر گناه و هر نیکی آینده‌مان از نو متولد می شود.”
18 دقیقه پس از مخابره این پیام “انتقام جو ها” به متحدین حمله کرده و آن ها را شکست می دهند و در این درگیری “ها جو چنگ” کشته و سونمی 451 نیز دستگیر شده و به مرگ محکوم می شود. او در آخرین مکالماتش با بایگان جملات مهمی را بیان می دارد:
“بایگان: در مکاشفه ات (استفاده از عبارت مکاشفه نیز می تواند تاییدی بر نظریه هجو مضمون موجود در مکاشفه یوحنا باشد)، گفتی که پیامدهای زندگی یک فرد در ابدیت تکرار می‌شه. این یعنی تو به زندگی پس از مرگ اعتقاد داری؟ به یک بهشت یا جهنم؟
سونمی 451: من اعتقاد دارم، مرگ فقط یک در هست. وقتی بسته بشه، یک در دیگه باز می شه. اگه بخوام بهشت رو تصور کنم اون رو یک درِ باز تصور می کنم و پشت اون در اون رو اونجا خواهم دید که در انتظار منه.
بایگان: حتماً می‌دونستی که نقشه‌ی نیروهای متحد محکوم به شکست بود.
سونمی 451: بله
بایگان: پس چرا قبول کردی که انجامش بدی؟
سونمی 451: این چیزیه که ژنرال “آپیس” از من خواست.
بایگان: چی؟ این که کشته بشی؟
سونمی 451: اگر من از دید مردم پنهان می‌موندم حقیقت هم مخفی باقی می‌موند. نمی‌تونستم بذارم این اتفاق بیافته.
بایگان: و اگه کسی این حقیقت رو باور نکنه چی؟
سونمی 451: همین الان هم یه نفر باور کرده.”
بعدها، بایگان تحت تاثیر حرف های سونمی 451، کتابی با عنوان “مکاشفات سونمی” تالیف می کند.
در این داستان توضیح داده نمی شود که چرا یک بافتزاد توانایی تغییر دنیا را دارد و چرا تا این حد برای متحدین مهم شده است؟ اما نکته مهمتر در این داستان بحث درمورد دلایل روشنگری بافتازدی به نام یونا 939 است. او درواقع با دیدن بخشی از فیلم زندگی تیموتی کاوندیش فاسد، که اتفاقا در آن درمورد شخصیت تیموتی اغراق هم شده است، دچار تحول می شود و جالب این که همین فیلم عامل وقوع مکاشفات سونمی 451 هم هست!!
یعنی زندگی یک فرد لاابالی می تواند چنان تاثیرگذار باشد که ارزش های والای انسانی را در وجود فردی بیدار کرده و حتی در شرایطی مکاشفه گونه (یا حتی خود مکاشفه!!)، تحول درونی او باعث تحول عمومی مردم جهان هم شود!
در این پیام، هیچگونه جایگاهی برای انسان های پاک و صالح در نظر گرفته نشده و سطح ارزش های والای انسانی تا سطح الهام دهی یک فاسد و الهام گیری یک مفسد، نازل شده است ( لازم به ذکر است که بافتزادها هم درواقع برده های کاری و جنسی هستند و در مقام تعالی انسانی دست کمی از کاوندیش ندارند) تا حدی که کتابی با نام مکاشفه، از صحبت ها و عقاید نیز به چاپ می رسد. بیان این موضوع به این شکل زمانی خطرناک می شود که به بخش پایانی داستان می رسیم. (برای درک بیشتر به ادامه داستان توجه کنید)
داستان ششم: 106 زمستان پس از رویداد آخرالزمان (آرماگدون)
سرانجام آرماگدون رخ داده و حالا 106 سال از آن دوران می گذرد (جالب اینجاست که نحوه محاسبه تاریخ در این بخش همانند نحوه محاسبه تاریخ پس از طوفان نوح (ع) در نظر گرفته شده است. در آن زمان هم گفته می شد: مثلا 100 سال پس از طوفان. نکته دیگر درمورد طرح موضوع آرماگدون است. همین موضوع دلیلی بر وجود تفکر قالب مسیحیت صهیونیستی و اوانجلیکی در این فیلم (داستان) دارد)
در اثر این حادثه انسان های کمی روی زمین باقی مانده اند و زندگی آن ها به حالت بدوی بازگشته است. در این زمان انسان هایی هم وجود دارند (قبیله کونا) که رو به آدم خواری آورده و بلای جان باقی ماندگان شده اند. ابزارهای بازماندگان بسیار ابتدایی و پیش پا افتاده است. در این زمان از تکنولوژی و سلاح گرم خبری نیست و شمشیر و کمان حرف اول را می زنند و به همین نسبت وسایل درمان هم ابتدایی و بدوی هستند. مثلا برای نیش عقرب ماهی که درمانی ساده دارد، هیچ راه درمانی وجود ندارد و فرد مصدوم محکوم به مرگ می شود. اما در این زمان گروهی از انسان های مرموز، با تکنولوژی های فوق پیشرفته نیز وجود دارند که در نزد اقدام بازمانده به “آینده بین ها” معروف شده اند.
آن ها هر از گاهی به میان قبایل بازمانده آمده و اجناسی را با آن ها معامله می کنند! (معلوم نیست که این معاملات چه سودی برای آینده بین ها دارد!!)
در چنین شرایطی است که داستان فردی به نام زاخاری (زکریا) روایت می شود. او یکی از اعضای اصلی قبیله بازماندگان به شمار می رود و به شغل چوپانی مشغول است. در یکی از روزها که او به همراه شوهر خواهرش آدام، و خواهرزاده اش جوناس (یونس) درحال بازگشت از بازار “هونکا” بودند، ناگهان با حمله قبیله وحشی ها (آدم خواران) مواجه می شوند (نکته مهم در این بخش این است که آدام عادت داشت گذشتگانش را با تقدیم پیشکش و تشریفات یاد کند. درواقع او پس از این همه سال هنوز هم فردی مذهبی به شمار می رفت)
در این هنگام زاخاری در حالتی شبیه به رویا و یا خلسه، فردی با ماهیت غیر انسانی معروف به “جورجی پیر” -که زاخاری او را شیطان تیز دندان می خواند -را می بیند که او را از دخالت در این درگیری منع می کند. وسوسه های جورجی و ترس ذاتی زاخاری باعث عدم دخالت او در درگیری و مرگ شوهر خواهر و فرزند او می شود و این موضوع همانند لکه ننگی در وجود زاکاری نقش می بندد.
“زاخاری: ناگهان چشم اون شیطان تیزدندان را دیدم و احساسش کردم.
جورجی: نقطه‌ی تاریکی که تو در اون هستی دوست من، هیچ شمشیری نیست که از تو در مقابل حقیقت محض محافظت کنه. همینجا بمون، اینجا در امانی. تا غروب آفتاب قبیله‌ “کونا” با آدام و پسرش ضیافتی خواهند گرفت. تو همیشه می گفتی، مگه نه؟ ضعیفان غذا هستند و قدرتمندان غذا می خورند. حقیقت محض، همینه.
زاکاری: تمام دره نجواکنان می گفتند که خون آدام و پسرش روی دستان من است اما “رز” و “کتکین” هیچوقت این شایعات را باور نکردند و کنارم ماندند.”
پس از این واقعه زاخاری که بیش از پیش محافظه کار شده، برای انجام هر کاری به سراغ “آبس”، جادوگر قبیله (پیشگوی قبیله) می رود و با او مشورت می کند. در این زمان است که یکی از افراد کشتی “آینده بین ها” به نام “مرونیم” برای انجام تحقیقاتی خاص وارد جزیره شده و به سراغ زاکاری می رود.
او به زاخاری توضیح می دهد که آینده بین ها از کراتی دیگر به آنجا آمده اند و پس از وقوع آرماگدون هوای تنفسی زمین برای آن ها، به شکل کشنده ای تغییر کرده و موجب بیماری آن ها شده است (در اینجا سازندگان فیلم و نویسنده کتاب به وضوح ارادت خود را به اریک فون دنیکن و عقاید کفرآمیز او ابراز می دارند)
از این رو آن ها نیاز دارند تا برای رفع این بحران به سراغ پایگاه مخابراتی موجود در این جزیره رفته و از طریق آن از سایر کلونی های باقی مانده درخواست کمک نمایند. اما برای رفتن به پایگاه مخابراتی به یک بلد ماهر نیاز دارند و زاخاری تنها بلد مطمئن در این جزیره است.
در ابتدا زاخاری از قبول این کار سر باز می زند، اما پس از ماجرای درمان خواهر زاده او توسط مرونیم، زاخاری مجاب می شود تا او را به پایگاه مخابراتی، مکانی که او آنجا را محل زندگی جورجی پیر می داند راهنمایی کند.
پیش از حرکت به سمت کوه و پایگاه مخابراتی، زاخاری خواب عجیبی می بیند که در آن حوادث آینده به او الهام می شود. او خواب خود را با آبس در میان می گذارد و او خواب زاخاری را تعبیر می کند:
“آبس: پل فرو ریخته، پایین شو خفا؛ دست‌ها خون آلود، نکن آن رها؛ دشمن خوابیده، آن گلو نچاک
زاخاری: یه پیشگویی
آبس: به سونمی اعتماد کن. اخطارش رو بخاطر بسپار و در حافظه‌ات حفظش کن…”
در اینجا معلوم می شود که این قبیله به سونمی (همان بافتزادی که مکاشفه خود را اعلام کرد) اعتقاد زیادی دارند و او را همچون یک پیامبر و ناجی و شاید حتی بالاتر، به عنوان یک خدا ستایش می کنند!!!
زاخاری به همراه مرونیم به سمت پایگاه مخابراتی حرکت می کنند و در راه با افراد قبیله کونا مواجه می شوند، اما موفق می شوند به موقع از دید آن ها پنهان شوند. سرانجام آن ها به کوهی که پایگاه مخابراتی روی آن قرار دارند می رسند و در آنجا وسوسه های جورجی گریبانگیر زاخاری می شود. اما او در برابر تمام وسوسه ها مقاومت کرده و مرونیم را به پایگاه می رساند.
درون پایگاه تعداد انبوهی از جسدهای پوسیده انسان ها دیده می شود. مرونیم به زاخاری توضیح می دهد که این مکان سابقا محل ارتباط پیشینیان با انسان های کرات دیگر بوده و برای این منظور ساخته شده است. در همین حین ناگهان زاخاری متوجه مجسمه عظیمی از سونمی در پایگاه می شود و این سوال مهم در ذهن او شکل می گیرد که:
“زاخاری: پیشینیان هم مثل ساکنان دره به درگاه سونمی دعا می کردن؟
مرونیم: نه… نه دقیقاً به همین شکل، اون‌ها متفاوت بودن.
زاخاری: متفاوت بودن؟ از چه نظر؟
مرونیم: حقیقت محض رو می‌خوای؟ سونمی در واقع خدا نبود. اون صدها سال پیش کشته شد، در شبه جزیره‌ای خیلی دور که الان یک زمین مُرده است.
زاخاری: چی؟
مرونیم: می‌دونم ساکنان دره چه باوری دارن. می‌دونم آبس بهتون یاد داده که سونمی یک معجزه بوده، فرزند داروین و خدای دانش بوده. (اشاره به داروین و فرزند خدا بودن هم جای تامل دارد!) ولی این حقیقت محض نیست. زندگیش غم‌انگیز و مشقت بار بود. اون در تلاش برای تغییر تفکر پیشینیان کشته شد.
جورجی: دروغه… همه‌ش کذب محضه.
زاخاری: نه، نه، تو داری دروغ میگی.
مرونیم: قبل از این که بمیره، از رفتارها و کردارهاش گفت. سخنان او موهبت و نجات‌دهنده‌ قلبه به یادم میاره که چی حقیقت محضه.
جورجی: تا کِی می‌خوای به این حرف‌ها گوش کنی؟ تا کِی می‌خوای همین طور اونجا وایسی و اجازه بدی یه غریبه این طوری باورهات رو به بازی بگیره؟”
در اینجاست که زاخاری تازه پی به حقیقت موضوع برده و متوجه می شود که باورهایی سالیان سال او همه و همه پوچ و توخالی بوده اند.
مرونیم موفق می شود به وسیله دستگاه های موجود در پایگاه درخواست کمکی را مخابره کند و بدین وسیله آینده بین ها را نجات دهد. اما پس از بازگشت از کوه، آن ها با صحنه غم انگیزی مواجه می شوند. قبیله کونا به قبیله آن ها حمله کرده و همه افراد را کشته اند و فقط دختر خواهر زاخاری تنها بازمانده این حمله وحشیانه است. زاخاری خشمگین با افراد قبیله کونا درگیر می شود و رئیس آن ها را می کشد، اما در اثر ضربه ای غافلگیرکننده به شدت زخمی شده و در آستانه مرگ قرار می گیرد. اما در آخرین لحظات مرونیم به کمک وی آمده و او را نجات می دهد. پس از این واقعه، زاخاری تصمیم می گیرد جزیره را ترک کرده و به همراه مرونیم به سیاره محل زندگی او سفر کند و در آنجا ساکن شود.
“زاخاری: فکر می کنی کسی دعای تو رو اجابت می کنه و از آسمون به اینجا میاد؟
مرونیم: شاید یک روز بیان.
زاخاری: یک روز، چیزی جز به اندازه‌ یه کک امید نیست (اشاره به کوچک بودن نقطه امید)
مرونیم: آره، و از دست کک به راحتی نمی شه خلاص شد.”
 سپس در سکانس پایانی فیلم می بینیم که سال ها از این واقعه گذشته و زاخاری به پیرمردی کهنسال بدل شده. او با مرونیم ازدواج کرده و حالا به همراه او و نوه هایش در سیاره ای دیگر زندگی می کند.
شخصیت زاخاری در این داستان از لحاظ نمادین شباهت بسیاری به یک پیامبر دارد. از نام او (زکریا) گرفته تا شغل چوپانی، دیدن رویاهای صادقه و تحت تاثیر وسوسه های شیطان قرار گرفتن وی، همه و همه اشاره ای واضح به شخصیت پیامبرگونه وی دارد. در این داستان شیطانی به نام جورجی پیر معرفی می شود که مدام درحال اغفال زاخاری است! نکته مهم درمورد جورجی پیر این است که فقط زاخاری قادر به دیدن اوست و هیچ یک از شخصیت های داستان او را نمی بینند. حتی برخی از آن ها او را افسانه و زائیده ذهن زاخاری می دانند.
زاخاری ذاتا فردی ترسو و آفیت طلب است، اما از طرفی همه او را به عنوان بزرگ قبیله و فردی عاقل قبول دارند. افرادی هم که در کنار زاخاری قرار می گیرند ویژگی های خاصی دارند. مثلا شوهر خواهر او آدام (آدم) و پسرش جوناس (یونس) نام دارند، که هر دوی این اسامی هم به پیامبران الهی تعلق دارد و این فرضیه را پر رنگ تر می کند. به وضوح مشخص است که طراحی شخصیت زاخاری بدین شکل و نمایش آن به نوعی دهن کجی به مقوله پیامبری و علم و شجاعت آن هاست.
معمولا واچوفسکی ها در ساخت آثار خود شگردهای خاصی دارند و نظرات و مبانی اعتقادی خود را در لایه های زیادی پنهان می کنند و اصولا اهل رک گویی و صراحت کلام نیستند. تام تیکور هم کارگردان ساده گویی نیست و از پیچیدگی های تکنیکی زیادی برای بیان مفاهیم مورد نظر خودش استفاده می کند. نوع روایت داستان در فیلم Cloud Atlas نیز سبک روایی مورد علاقه وی است. او سابق بر این، با ساخت فیلم Run Lola Run، نظریه علمی تاثیر پروانه ای را به خوبی در تغییر مسیر زندگی فرد یا افراد نمایش داده بود و حالا به لطف حضور ولچوفسکی ها و داستان میچل، چنین روندی را در تشکیل یک مذهب و باورهای مردم در طول زمان های متوالی به تصویر کشیده است.
فیلم اطلس ابری درواقع فیلمی درمورد باورها و ریشه یابی آن هاست. طرح این سوال که “آیا باورهایی که از گذشته های دور به ما رسیده اند واقعا همانی هستند که ما فکر می کنیم یا نه؟”، پیام نهفته ای است که در فیلم گنجانده شده است.
البته فیلم تاکید زیرکانه ای به موضوع تناسخ هم دارد. استفاده کارگردان از بازیگران یکسان با گریم های متفاوت (که انصافا فوق العاده هم کار شده است) و یا استفاده از نماد ستاره دنباله دار در قالب یک خال مادرزادی (به این معنی که این توالی دنباله دار است!) ذهن مخاطب را به نرمی به سمت قبول مسئله تناسخ هدایت می نماید.
فیلم با روایت 6 داستان مختلف و برقراری ارتباط ظریف میان آن ها، سعی می کند نظریه علمی اثر پروانه ای را حتی در پیدایش یک باور و مذهب هم به اثبات برساند ( این درحالی است که اثر پروانه ای وقوع رویدادی را به صورت تصادفی و اتفاقی بیان می دارد، درحالیکه دین پذیری امری غیر تصادفی، عقلانی و کاملا منطقی است).
با پایان فیلم، این شک در بیننده ایجاد می شود که “آیا اعتقادات ما نیز چنین سرنوشتی نداشته اند و همانطور که ما فکر می کنیم بر حق هستند؟ از کجا معلوم که حقیقت آنچه که ما آن را دین و خدا می دانیم خلاف چیزی باشد که می پنداریم؟”
به خط اصلی داستان فیلم توجه کنید:
زاخاری و قبیله اش سال ها پس از نابودی بشریت (آرماگدون) الهه یا خدایی را می پرستند که درواقع سال ها قبل بافتزادی آزادیخواه بوده! موجودی که نه می توان او را انسان دانست و نه می توان هویت انسانی او را رد کرد!! و زندگی این بافتزاد خاص تحت تاثیر زندگی مردی (کاوندیش) بوده که سال ها پیش مرتکب کثیف ترین اعمال شده است! و زندگی خود این مرد تحت تاثیر نامه های عاشقانه دو همجنسگرا (رابرت و سیکسمیت) قرار می گیرد و از همینجا ماجراهای کثیف عشقیش آغاز می شود!
پس در نتیجه زاخاری بیچاره و قبیله اش، به شکلی کاملا نا آگاهانه فردی را مقدس می دانند و می پرستند که خود او و سابقه تقدسش به سلسله وقایع کثیفی در گذشته مرتبط شده است و هیچگونه تقدسی در او وجود ندارد. حتی در انسان بودن او نیز جای تردید است!
و بیچاره مخاطبانی که با دیدن این فیلم به ظاهر هنری، دچار چه سردرگمی و تشکیکی که در عقایدشان نمی شود.
منبع
vgpostmortem
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. نقدتون رو خوندم و باید بگم واقعا عالی بود…
    طرح سوالتون درباره ریشه یابی مسائل اعتقادی که حرف اصلی این فیلم و خود واچوفسکی هاست کاملا دقیقه. این سوالو تو فیلم ماتریکس و وی مثل وندتا هم به وضوح میشه دید…
    اما جواب این سوال همون‌طور که تو فیلم هم بهش اشاره شده آیا کاملا بستگی به منطق عقلی و استدلال هر کسی تو زمانی که زندگی می‌کنه نداره؟ هر کسی در زمان خودش استدلالی داشته و طبق اون به یه چیزایی اعتقاد پیدا کرده بخاطر همینه این همه دین مختلف بوجود اومده و هر کدوم از مذاهب مختلف تشکیل شدن و همه هم به درستی و راستی مذهب خودشون پافشاری دارن
    به نظر من حقیقت (خدا و زندگی انسانی و سه پاس) واحده و برداشت های مختلف از حقیقت ( مذاهب مختلف ) غیر واقعی هستن.
    کی می‌دونه تاریخ زندگی بشر چند هزار سال یا چند میلیون ساله یا آرماگدون هیچ بار یا صد بار اتفاق افتاده ؟

  2. من این فیلمو راستش زیآد نگرفتم چی شد ولی با نقدِ شما بیشتر درکش خواهم کرد ؛.. ممنوم .. !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن

Adblock رو غیر فعال کنید

بخشی از درآمد سایت با تبلیغات تامین می شود لطفا با غیر فعال کردن ad blocker از ما حمایت کنید