بازی
نقد و بررسی بازی Expedition 33؛ جهانی اسطورهای در بوم نقاشی

بازی Expedition 33 یکی از پر سر و صداترین بازیهای کامپیوتری است که چند ماه پیش منتشر شد. نام این بازی (اِکسپِدیشِن ۳۳ ) از روی گروه مبارزی که شخصیتهای بازی جزو آن هستند گرفته شده است. با توجه به فرم و محتوای اثر، بعید نیست این بازی به عنوان بهترین بازی سال انتخاب شود.
به دلیل غنای بالای بازی Expedition 33، این بازی را در دو مقاله نقد و بررسی کردیم. در قسمت قبلی (مقاله نقد و بررسی بازی Expedition 33؛ جدال با خدای مونث) به نقد و بررسی فصل اول از بازی expedition 33 پرداختیم. در این مقاله به ادامه نقد و بررسی این بازی مشهور میپردازیم.

ورسو و رنوار
قسمت قبلی نقد expedition 33 با کشته شدن گوستاو و وارد شدن شخصیت جدیدی به نام ورسو تمام شد. ورسو میگوید که او و آن پیرمرد قاتل که رنوار (Renoire) نام دارد، در گروه اکتشافی اول یعنی گروه صفر بودهاند. پیرمرد فرمانده ورسو است و طی اتفاقاتی، تعدادی از این افراد جاویدان شدهاند. ورسو الان بیش از صد سال دارد، اما ظاهر او شبیه یک جوان سی ساله است. وقتی لونه از او میپرسد که چرا رنوار میخواهد جلوی آنها را بگیرد او جواب میدهد که رنوار معتقد است جاویدان شدنش هدیهای از طرف نقاش مؤنث است و نمیخواهد آن را از دست بدهد. از طرفی خود ورسو میگوید که زندگی جاوید برای کسی که همدم ندارد، برایش بیارزش است.
ورسو از گروه میخواهد که به سمت ایستگاهی که در اصل ترمینال قطار لومیرِ قدیمی است بروند تا ورسو بتواند دوست خود مونوکو (Monoco) که یک ججسترال است را هم به گروهش اضافه کند. مونوکو جسترالی است که زبان انسانها را از ورسو، طی سالیان دوستیاش با او، یاد گرفته و توانایی تبدیل شدن به دشمن و استفاده از قابلیتهای آنها را دارد. بعد از همراه شدن مونوکو با گروه ورسو، او میگوید که قلب پینترس در لومیرِ قدیمی قرار دارد و باید آن را نابود کنیم. در لومیر قدیمی ( Old Lumiere ) ورسو به کمک مونوکو انفجاری درست میکند تا مائل را به دلیلی که نمیدانیم از بقیه جدا کند. مائل و ورسو در شهرِ خراب شده به سمت قلب نقاش میروند. از طرف دیگر لونه، سییِل و مونوکو هم بهدنبال گروه اول میگردند و در این حین به نوشتهای دربارهی ورسو برمیخورند و میفهمند ورسو پسر پیرمرد سفید موی یعنی رنوار (Renoire) است.
اینجا گیمر با شخصیت ورسو زاویه پیدا میکند. گروه نیز با این پیشفرض که احتمالا ورسو میخواهد مائل و بقیه را در راستای اهداف پدرش به کشتن دهد، به دنبال مائل و ورسو میگردند تا نجاتش دهند. همه با هم به خانهای شبیه به قصر میرسند و ورسو میگوید قلب نقاش در این خانه است. این قصر بزرگ همان خانهای است که مائل در آن با موجود بیصورت که دوست ما است آشنا شده بود. این مکان خاص، اشرافیترین مکان در کل بازی Expedition 33 است و از جاهای مختلف بازی میتوانیم وارد این قصر شویم. گویا مرکز کل این جهان، در همین خانه است.

لونه از ورسو میخواهد که توضیح دهد چرا به آنها دروغ گفته و او میگوید که سالهاست با رنوار یا همان پدرش اختلاف دارد و حالا هم هدف او نابودی نقاش مؤنث و تمام کردن این کابوس است. در همین حین از داخل خانه رنوار، یک زن بدون صورت (مانند قیافهی سرپرست، همان کسی که به ما کمک میکرد) و دختر ماسکدار (که مائل در مکاشفاتش او را میدید) بیرون میآیند. زن، مادر ورسو است و دختر هم آلیسیا (Alicia) خواهر ورسو است. با دیدن مائل، خانواده به داخل میروند و رنوار با گروه میجنگد اما با شکستش فرار میکند و خانه هم ناپدید میشود. از نظر ورسو تنها راه نابودی نقاش این بود که قلب نقاش که درون قصر بود را بین ببرند؛ ولی الان معلوم نیست قلب او کجای دنیا است.
در این سکانسها، تقابل ورسو با پدرش بسیار پر رنگ است. ورسو مستقیما و رو در رو با رنوآر که پدرش است میجنگد و در گروهی قرار گرفته که به دنبال نابودی پدرش هستند. تقابل بین پدر و پسر، از مضامین پر تکرار در تاریخ هنر است. گیمر نیز در ذهنش کاشته میشود که اگر پدرش در مسیر اشتباهی قرار داشت، باید هدف و تفکرش را محور قرار داده، از پدرش فاصله بگیرد و اگر وظیفهاش اقتضاء مبارزه با او را داشت، با او مبارزه کند. این مضمون، محتوای خوبی را میسازد و تفکّر و اهداف نیک را بر روابط خانوادگی ارجح میداند. برخلاف فیلمهایی که پسر صرفا به دلیل اختلاف سلیقه و مسائل شخصی با پدر درگیر میشود، در بازی Expedition 33 اختلاف پدر و پسر به نوع جهانبینی این دو برمیگردد. رنوار به دنبال حفاظت از نقاش مؤنث و نابودی گروه اکتشافی است. اما وِرسو میخواهد جهان را از شرّ نقاش مؤنث خلاص کند و این اختلاف ریشهای و فلسفی باعث تقابل پدر و پسر شده است.

نابودی اگزان و مسألهٔ خودشناسی
گروه اکتشافی expedition 33 برای ورود به قسمت مونولیث (Monolith) که محلی است که نقاش آنجا قرار دارد، باید هر طور شده دیوار نامرئی که مانع ورود افراد به مونولیث بود را نابود میکردند. از طرفی لونه با خواندن نوشتهای که در آن ذکر شده بود ورسو پسر رنوار است، چیز دیگری دیده بود و آن راهی دیگر برای ورود به مونولیث بود. کشتن موجوداتی به نام اَگزان (Axon). اگزانها موجوداتی عظیمالجثه و قدرتمندی بودند که انرژی کرومای زیادی در آنها بود. گروه با بدست آوردن این مقدار انرژی جادویی، میتوانستند از سرپرستِ بیصورت که رفیقشان بود بخواهند که سلاحی بسازد تا دیوار نامرئی مونولیث را نابود کنند. ورسو اول مخالفت میکند و میگوید که بارها با اگزانها جنگیده، اما آنها خیلی قدرتمند هستند و او چندین بار در مبارزه با آنها کشته شده است. اما با توجه به اینکه راه دیگری را برای رسیدن به نقاش نمیبیند، ناچار میشود موافقت کند.
باز هم در این سکانسها فضای اومانیستی مطرح میشود. راه حلها نه در ارتباط با موجودات الهی و خدای بینهایت، که در تشریک مَساعی و کار تیمی گروه اکتشافی است. اگزان اول در منطقهای است به نام صورتهاست (Visages. منطقه به طور وحشتناکی پر از صورتهای سنگی است که بر روی کوهها و دیوارها نقش بسته است. اگزان اول اینگونه تعریف میشود: «او که حقیقت را با دروغ نگاهبانی میکند.»
با شکست اولین اگزان که صورتهای مختلفی دارد، یک کات سین پخش میشود که نشان میدهد اگزان با استفاده از ماسکها همهی شخصیّتهای گروه را تحت سلطهٔ خود در آورده است. یعنی از احساسات پنهان ضعفهای شخصیتی آنها سوء استفاده میکند. اما سییِل (همان عضوی از گروه که با جادوی سیاه کار میکرد) ماسک خود را برمیدارد و میگوید که ماسک من، با خود من فرق ندارد و ضربهٔ آخر را به اگزان میزند و او را نابود میکند. مسألهٔ ماسکِ شخصیّتی یا پِرسونا، در اندیشهٔ روانکاوانه یونگ ریشه دارد. بعضی افراد ابعاد شخصیتی خود را پشت شخصیتی ساختگی قایم میکنند که یونگ آن را پرسونا مینامد. ماسکی که انسانها بر شخصیت خود میزنند، ریشه در عدم خودشناسی دارد. به همین دلیل سییِل که هیچ ماسکی ندارد و خودش را شناخته، میتواند دشمن بزرگی مثل اگزان را نابود کند.
در این سکانسها شاهد محتوایی عمیق در بحث انسانشناسی هستیم. این نگاه یونگ صحیح است که ما نباید اشکالات درونی خودمان را پشت ماسکها مخفی کنیم و شخصیتی ساختگی و ریاکارانه از خود بروز دهیم. بلکه بایستی با شناخت نقاط ضعف و قوت وجودمان، در مسیر خودشناسی قدم گذاشته، ابعاد تاریک وجودمان را با نور موجودات الهی، پاک کنیم. انسانی که این کار را نکند و پشت نقابهای مختلف قایم شود، به هر حال روزی رسوا خواهد شد. پس این محتوا در بازی Expedition 33 محتوای خوبی است. اما اینکه سییِل به عنوان شخصیّت بینقاب شناخته میشود، صحیح نیست. سییِل از جادوی سیاه استفاده میکند و طبیعتا او به دلیل ضعفهای درونیاش به سمت جادوی شیطانی کشیده شده است. پس بازی نباید او را به عنوان شخصیت بدون نقاب نشان دهد. با این کار جادوی سیاه تبلیغ میشود که پیام خوبی نیست.

فریب با موسیقی
پس از کشته شدن اگزان اول که نقابهای مختلفی داشت، گروه نیروی کرومای اگزان را برای کیوریتور یا همان مرد بدون چهره میبرند. بعد از آن نوبت به اگزان دوم، سیرِن (Sirene) است که در مقبره و عبادتگاهی عظیم که به اندازهی یک شهر است، قرار دارد. با ورود به منطقه صدای موسیقی زیبا و آرامش بخش با زمزمهٔ زنی از فاصلهٔ دور به گوش میرسد. تعریف این اگزان این است: «او که خارقالعاده اجرا میکند.»
چون سیرِن آوازهخوان است، اجرا منظور اجرای موسیقی توسط او است. به محض ورود به محل اجرای سیرِن، موزیکی زیبا و اغواکننده پخش میشود و در کاتسین میبینیم که همهی شخصیتها محو و شیفتهی اجرای سیرِن میشوند. گویا گروه مسخ یا هیپنوتیزم شدهاند، همه شروع به رقص و همخوانی با دیگر رقاصان میکنند. مونوکو اما تنها کسی است که در برابر این جادو مقاومت میکند و با بیدار کردن بقیه و هشدار به آنها توسط زنگولهی آویزان از چوب دستیاش، همه را از خطر مرگ و یا تا ابد مسخ شدن توسط سیرن، نجات میدهد. بعد از پیشروی گروه، بالاخره با سیرن روبرو میشوند. اینبار اما سیرن با استفاده از جادویی، به اعضای گروه چیزهایی که از دست دادهاند را نشان میدهد به لونه پدر و مادرش، به سییِل شوهر و نوزادش، به مائل گوستاو را و به مونوکو یکی از جسترالهایی که در جنگ از دست داد. اما تنها کسی که هیچ خیالی برایش به تصویر کشیده نمیشود و در واقع نقطه ضعف عاطفی در گذشتهاش ندارد که او را آسیبپذیر کند، ورسو است. ورسو بدون تاثیرپذیری از سیرن به او نگاه میکند و مانع نابودی کل گروه میشود. این کار ورسو باعث عصبانی شدن سیرن شده، نبرد بین گروه و سیرن آعاز میشود.
پس از مبارزه با اگزان، در انتهای نبرد سیرن دوباره از جادو برای برای گیج کردن گروه استفاده میکند اما اینبار لونه با ترفندی سیرن را از پای در میآورد. در این سکانسها شاهد تأثیر سحرآگین موسیقی بر قلب و روح انسانها هستیم. موسیقی از معدود هنر هایی است که با عمدهٔ تأثیرش ناخودآگاه است. یعنی انسان اگر کتابی را بخواند یا شعری را دکلمه کند، میفهمد که تحت تاثیر چه محتوایی است؛ اما تأثیر موسیقی اینطور نیست و اکثر ما متوجّه تأثیرات روحی و ذهنی موسیقی بر خودمان نیستیم. سیرن از ابزار موسیقی برای مسخ افراد استفاده میکند، ما نیز باید دقت کنیم که چه موسیقی را گوش میدهیم و تحت تأثیر سحر کدام هنرمند هستیم.

اینکه ورسو در مقابل سیرن مقاومت میکند نیز جالب توجّه است. سیرن از خاطرات منفی شخصیتها سوءاستفاده میکند و ورسو با شخصیت محکمی که دارد، در مقابل اگزان میایستد. هر چند این جنبههای شخصیتی از سییل و ورسو خیلی در بازی پر رنگ نیست، اما اینکه بازی Expedition 33 ما را به سمت خودسازی سوق میدهد ارزشمند است. نمیتوان با هیولاهای این چنینی بدون ساختن خود، جنگید. اما مشکل این است که اثر راهکار تقویت و پیشرفت را جادوگری و اومانیسم معرّفی میکند، نه ارتباط با موجودات الهی و اتصال به بینهایت. گروه با بقایای دو اگزان که مملوّ از کروما و انرژی است، به کمپ برمیگردند و از کیوریتور میخواهند که سلاح نفوذ در دیوار نامرئی نزدیک مونولیث را برایشان بسازد. این سلاح فقط میتواند توسط مائل استفاده شود.

نابود شدن رنوار
پس از ورود گروه اکتشافی ۳۳ به مونولیث و قرار گرفتن در برابر نقاش مؤنث، تیم از هر سلاح و جادویی استفاده میکنند تا به او آسیب بزنند، اما نقاش هیچ آسیبی نمیبیند. گویا نقاش مؤنث در خوابی است که در آن از هر خطری حفاظت میشود. ناگهان زنِ بدون صورت که در خانهی قصری که قبلا گفتیم دیده شده بود و پشت رنوار ایستاده بود، ظاهر میشود. او مادر ورسو است. این زن به گروه اشاره میکند که دنبال من بیایید، همه داخل دریچهای شده و وارد خود مونولیث میشوند. در داخل مونولیث، ی احساسی متعدّدی هستیم که ارتباط بین اعضای خانوادهٔ ورسو را نشان میدهد. این دیالوگها برای گیمر احساس همذاتپنداری ایجاد میکند، چون به هر حال همهٔ ما درگیر مسائل خانوادگی هستیم. اما بازی Expedition 33 رویکردی ضد خانواده ندارد و سعی میکند تا آخرین لحظه، بزرگترین دشمن ما که رنوار است را شخصی علاقمند به خانوادهاش قرار دهد. بنابراین پیام خوبی راجع به خانواده به مخاطب منتقل میشود.

ماجرا چه بود؟
از این به بعد به نظر میرسد توانایی شگرفی که کیوریتور در نابود کردن رنوار استفاده کرد به مائل هم منتقل شده است. گروه به سمت درب منتهی به محل نقاش مؤنث میروند و با همان زنِ بدون صورت در بالای کوه مواجه میشوند. این زن همسر رنوار، مادر ورسو و همان نقاش مؤنث است و آن آواتار بزرگ پینترس که در بیرون مونولیث بود، فقط تحت کنترل اوست نه خود او. این زن شروع به صحبت با گروه میکند. ابتدا به ورسو میگوید پسرم، اما ورسو به او میگوید پسرش مرده است. نقاش مؤنث عصبانی میشود و به ما میگوید که باید میدانستم که مخلوقهای رنوار (شوهرش) هستیم. این جملات برای ما مبهم است و در ادامهٔ داستان مشخص میشود ماجرا چیست.
بعد از جنگ با نقاش مؤنث و شکست او، بالاخره شمارهی روی مونولیث از بین میرود و تیم اکتشافی سی و سوم با پیروزی بر نقاش مؤنث و کشتن او، به عنوان قهرمانانی که همه را نجات دادهاند به لومیر برمیگردند. همه در حال خوشحالی هستند، اما ورسو بر لبهی بندر نشسته و نامهی خواهرش را که باید به مائل میداد و نداده است را میخواند: «برادر، من از جنگ و دعواها و فریبکاریهای موجود در خانواده خستهام، پس این نامه را به تو میسپارم و ازت میخواهم که آنرا به مائل بدهی، اما انتخابِ دادن یا ندادن آن را به عهده خودت میگذارم. من با اتفاقی که میخواهد بیافتد کنار آمدهام. مائل خیلی عجیب است که تو را میبینم که با برادر من میخندی و خوش هستی، بدون زخمها و ناراحتیهای قدیم، بدون خاطرات قدیمی که من دچار آنها هستم، منی که باید آلیسیا میبودم… نه این نسخهی نقاشی شده که الان هستم… .من و خانوادهام، فقط یک کپی از خانوادهی تو هستیم و این دنیا تنها یک آینه از دنیای واقعی است. این جهات توسط پینترس (نقاش مؤنث) کشیده شده است. مادرِ تو، برای کم کردن داغ از دست دادن پسرش اینجا را کشیده است. اگر گروه اکتشافی تو به هدف خود برسد و پینترس را شکست دهد، همهی ما و کل این جهان از بین میرود، زیرا کشتن پینترس تنها نیروی مقاومت در برابر عامل اصلی نابودی این دنیا را از بین میبرد. کسی که گلهای گوماژ [همان علت نابودی و کشته شدن افراد در ۳۳ سالگی] را بوجود میآورد، رنوار است، که البته حرکتی از روی عشق بوده، زیرا او، پدر تو، واقعا زنش [که همان پینترس، نقاش یانقاش مؤنث است] را دوست دارد. اما پینترس با کشیدن عددی از سن افراد در اصل یک اخطار برای همهی ما میکشد، اخطاری که میگوید قدرت او تنها قابلیت نجات همین مقدار افراد را دارد، زیرا او در حال ضعیف شدن است. ما همه دوست داریم خانوادهیمان رشد کند، اما خانوادهی تو باور دارد که فقط یک خانواده میتواند نجات پیدا کند. اما شاید، شاید تو راهی پیدا کنی که همه را نجات بدهی، تو که در میان ما زندگی کردی. شاید تو مانند پدر و خواهرت نباشی، همانطور که من نیستم… مادر تو زندگی نقاشی میکند، در حالیکه پدرت مرگ را میکشد. تو چه چیزی را نقاشی میکنی؟»

همانطور که دیدیم در این نامه مشخص میشود که خدای مؤنّث درواقع حافظ مردم و خالق کل این جهان بود. در ابتدای مقاله قبل گفتیم که خدای مؤنث از مضامین مهم کابالیستی است و در این بازی هم به دلیل مبانی مشرکانهٔ اثر، خدای مؤنث به عنوان خالق جهان بازی معرّفی میشود. اما انسان/خدای رقیب او که رنوار بود، سعی بر نابودی جهان داشت و تمام جنایتهای درون بازی، علتش رنوار است. بنابراین در اختلاف بین خدای مذکر و خدای مؤنث، این مردم معمولی لومیر هستند که آسیب میبینند. دقیقا مضامین اساطیری در اثر به صورت کامل منعکس شده و داستان بازی در این ساحات، کاملا اسطورهزده و کابالیستی است. اشکال اصلی بازی Expedition 33 در بخش محتوا هم همین است. از باستان تا امروز، از شرق تا غرب، دانشمندان بزرگ اقرار کردهاند که خدای بینهایت و واحد خالق اصلی کل جهان است و او ماوراء وجود انسانی بوده، بینهایت است. اینکه مضمون خدا در این بازی و آثار کابالیستی دیگر اینگونه دستمالی میشود، باعث تأسف است.

بعد از تمام شدن خواندن نامه توسط ورسو، در حالیکه او بر روی لبهی بندر نشسته است ناگهان موج عظیمی از انرژی از سمت مونولیث به سمت شهر میآید، ورسو چشمانش را میبندد، به امید اینکه او هم با موج آخر گوماژ نابود میشود. در این کات سین همهی افراد شهر از کوچک و بزرگ تا تمام شخصیتهای اصلی همگی نابود میشوند و از بین میروند، که در آخر نوبت مائل است و او هم از بین میرود.
در قسمت بعدی فلشبکی از اتفاقات را میبینیم. در اوایل قرن بیستم در پاریس، آلیسیا (شخصیت اصلی مائل در دنیای واقعی) را میبینیم که از خواب بیدار میشود، صورت او سوخته و سوختگی حتی تا حدی پیش رفته است که تارهای صوتی او را نیز سوزانده و قدرت تکلم را از او گرفته است. صدای زنی میآید که او را صدا میزند، اما مائل (یا همان آلیسیا) با صدایی ضعیف مثل افراد لال، جواب او را میدهد. زن او را صدا میزند که به آتلیه بیاید. این خانه همان خانهی قصر مانند است که در اوایل بازی Expedition 33، مائل توسط کیوریتور در آنجا نجات داده شد و بعد هم با رنوار در مقابل آن نبردی شکل گرفت. وقتی داخل آتلیهی بزرگ میشویم، میبینیم که رنوار و آلین (پدر و مادر سه تا بچه، آلیسیا، ورسو و کلیا) به صورت ثابت و خشک شده، در برابر یک بوم بزرگ نقاشی ایستادهاند، چشمهای آنها به رنگ عجیبی است و دور چشمها سیاه است. این همان قدرت نقاشهای این خانواده برای ورود به بوم نقاشی است. یعنی این خانواده جهانی را درون بوم نقاشی خلق میکنند. خانوادهای خداگونه همچون پانتئونهای خدایان در اساطیر یونان و مصر و… .

خواهر آلیسیا به او میگوید که میخواهد کارهای جنگ با نویسندگان را انجام دهد و وقت ندارد به امور احساسی مانند ورود و بیرون نیامدن مادرش (نقاش مؤنث یا آلین) به بوم بپردازد و از آلیسیا درخواست میکند که به داخل بوم برود و به تمام شدن این ماجرا کمک کند. این بوم آخرین نقاشی ورسو در دنیای واقعی است و به گفتهی بازیExpedition 33، قسمتی از روح او هنوز در بوم وجود دارد. بنابراین مادر ورسو که پسرش را در آتش سوزی از دست داده، وارد این جهان ساختهٔ خودش شده تا خانوادهاش را دوباره از نو بسازد.
آلیسیا وارد بوم نقاشی میشود، برای خود صورت سالم و تارهای صوتی و حنجره هم میکشد اما در حین ورود مادرش با قدرت زیادی که دارد اجازهی ورود او را به صورتی که آلیسیا میخواست نداد و باعث میشود آلیسیا دوباره از مادری در درون بوم متولد شود، تمام اتفاقات دنیای واقعی و هدفش را فراموش کند و به عنوان مائل دوباره زندگی کند. از جنگ میان نویسندگان و نقاشان چیزی در بازی Expedition 33 گفته نمیشود، اما آتشسوزی داخل خانه که آلیسیا در آن گیر کرده بود و بعد ورسو او را نجات داد و خود آتش گرفت و سوخت، توسط نویسندگان طرحریزی شده بود. برای همین است که کلیا بهدنبال انتقام و جنگ در برابر نویسندگان است. در این اتفاق آلین، مادر خانواده تا حدودی آلیسیا را مقصر میداند زیرا ورسو برای نجات او نابود شد.
بنابراین مادر ورسو که قدرت خاصی دارد، همان نقاش مؤنث است که جهانی را درون بوم نقاشی خلق کرده تا خانوادهاش را دوباره بسازد. به همین دلیل یک نسخه از هر کدام از اعضای خانواده در بازی وجود دارد. آلیسیا، رنوار و تمام افراد بیصورت درون بازی، همان اعضای خانوادهٔ نقاش مونث هستند. رنوار که در طول بازی Expedition 33 با ما در حال جنگ بود، توسط نقاش مؤنث نقاشی شده بود. اما رنواری که از بیرون از نقاشی به درون نقاشی آمده، شوهر واقعی نقاش مؤنث است و میخواهد جهانِ درون نقاشی را نابود کند. بنابراین جدال اصلی بین خدای مذکر و خدای مؤنث، نقاش و شوهرش است که هر دو قدرت های ماورائی عظیمی دارند. شوهرش میخواهد این جهان نقاشی شده را نابود کند تا همسرش را از این جهان بیرون بکشد.

الهیات و منجیگرایی ثنوی
دیدیم که خدای مؤنث و خدای مذکر در جهانِ بازی expedition 33 مشغول مبارزه با همدیگر هستند. این وسط، انسانهایی هم وجود دارند که به دو طرف و دو قطب قدرت کمک میکنند. اما دقت کنیم که این دو قطب، خیر و شرّ نیستند و از دیدگاه هر خدای مشرکانه که بنگریم، حق با اوست! این نسبیگرایی فلسفی در تمام اثر دیده میشود و به همین دلیل دو پایان برای بازی وجود دارد که هر کدام متعلق به یکی از خدایان است. مائِل منجی جهانی است که نقاش مؤنث یا مادر میخواهد و ورسو نابود کننده همان جهان است، چیزی که رنوار، نقاش مذکر یا پدر میخواهد. هستی محل تقابل این دو قدرت متضاد است.
این نوع بازنمایی از فضای آخرالزمانی اثر، قابل توجه است. زمانی اثر آخرالزمانی میشود که جهان در شرف نابودی باشد. جهان نقاشی شده در حال نابودی است، بنابراین دو جبهه در مقابل هم میایستند. چون اثر مبانی کابالیستی دارد، پس از خدای واحد خبری نیست و خدایان مشرکانه در حال حکومت بر جهان اثراند. پس منجی هم باید دو تا باشد، کسی که منجی جهان از دید خدای مؤنث است و دیگری که منجی جهان از دید خدای مذکر است. مائل و ورسو، هر دو منجی هستند، اما مائل میخواهد جهان درون نقاشی را نجات دهد و ورسو میخواهد جهان نقاشی شده را نابود کند تا مائل و مادرش را از این جهان جدا کند. توجه کنیم که هر دو طرف شخصیتهای باز هستند و گیمر به هر دو نزدیک است. اثر هم دو تا پایان دارد و هر دو پایان هم میتواند توسط گیمر انتخاب شود. پس فضای آخرالزمانی اثر در نگاهی کابالیستی، نه خیر مطلق دارد و نه شرّ مطلق و چیزی جز عرصهٔ رقابت خدایان با یکدیگر نیست.

بازی expedition 33 به زمان حال برمیگردد و پس از گوماژ گستردهی شهر میبینیم که همه در آن مردهاند. مائل (همان آلیسیا که در این جهان به اسم مائل زاده شد) که حالا موهای سفیدی دارد، ورسو را میبیند که روی نیمکتی نشسته است. آنها با هم صحبت میکنند. مائل میگوید که او همه چیز را به یاد آورده و میداند که ورسوی واقعی مرده است، اینجا دنیای بوم نقاشی است و خودش هم نقاشی با قدرتهای جادویی مانند پدر و مادر و خواهرش است. مائل ورسو را راضی میکند که دو نفری سعی کنند افراد را برگردانند. او اول با پدر مائل یعنی رنوارِ واقعی که به دنبال نابودی جهان است صحبت کنند تا او هم کمکشان کند. در این قسمت متوجه میشویم که کیوریتور (همان شخص بیصورتی که از ابتدا کمکمان میکرد) همان رنوار واقعی بوده و در تمام مراحل بازی Expedition 33 با کمک عامدانه به مائل در صدد از بین بردن بوم نقاشی بوده است. مائل با پدرش صحبت میکند، اما علیرغم عشق زیاد پدرش به او و دقیقا به همین دلیل، رنوار به مائل اجازهی بیشتر ماندن در بوم را نمیدهد و میگوید که بوم باید نابود شود و ما باید از این دنیای خیالی دست بکشیم، هم آلین (همان نقاش مؤنث) و هم مائل باید سعی کنند ورسو را فراموش کنند. او همچنین از ورسوی داخل بوم برای این همه بیچارگی و دردسر و گیر کردن در این شرایط عذرخواهی میکند.
اما از طرفی مائل راضی به ترک نمیشود و نمیخواهد تنها اثری که از برادرش مانده، نابود شود. اینگونه میشود که رنوار موجودات وحشتناک و هیولاهایی عظیم را بهوجود میآورد تا نگذارند مائل اینجا بماند و به هر شکلی میخواهند این جهان نقاشی شده را نابود کنند. مائل و ورسو فرار میکنند. در کمپ، مائل با کمک نیروی جادویی نقاشی خود که تازه آن را کشف کرده، سعی میکند سییِل و لونه را که در گوماژ از بین رفته اند را برگرداند تا دوباره با کمک آنها چارهای بیاندیشد.

رجعت کابالیستی
بعد از برگرداندن آن دو در بازی expedition 33، جالب است که میبینیم لونه و سییِل متوجه میشوند که مرده بودند، یعنی اینطور نیست که نفهمیده باشند مردهاند و هویتشان پس از مرگ حفظ شده است. در اینجا میبینیم که شخصیتهای بازی پس از مرگ توسط مائل که حالا خودش قدرت خداگونه به سبک کابالیستی پیدا کرده است، دوستانش را دوباره زنده میکند. این مضمون، اشاره به رجعت کابالیستی دارد. رجعت عقیدهٔ اشتباهی نیست، اما تفاسیر مختلفی از آن وجود دارد. کسانی که خود تجربهٔ مرگ و سفر به جهانهای دیگر را داشتهاند تأکید دارند که پس از مرگ انسان در جهانی دیگر زنده میشود و کالبدی جدید بر اساس درونیاتش خواهد داشت. حال در ادیان الهی این گونه آمده است که بعضی انسانهای خوب و بد در جدال نهایی در آخرالزمان توسط خداوند زنده میشوند. اما در بازی Expedition 33 نگاه توحیدی و الهی وجود ندارد، بلکه پارادایم کابالیستی است. بنابراین رنگ و بوی رجعت هم در اثر کابالیستی است.
بعد از اینکه آنها به زندگی برگشتند و اتفاقات و حقایق را از مائل و ورسو شنیدند، همه تصمیم گرفتند در برابر رنوار بایستند و برای نجات بوم نقاشی و جهان درون آن، بجنگند. اولین کاری که گروه میکنند این است که نیروی کرومای بجای مانده در اعصاب گروههای اکتشافی قبلی که از بین رفتهاند را جمع کنند. زیرا در بوم نقاشی کروما نیروی آفرینش است و هر چقدر کرومای بیشتری داشته باشی قدرت بیشتری داری. به همین علت بود که آلین قدرت زیادی داشت و رنوار نمیتوانست به تنهایی در برابر او بایستد. مائل با کروما میتواند تعداد قابل توجهی از کسانی که از اعضای گروههای اکتشافی قبلی بودند را به طور موقت برای رویارویی با رنوار و نیروهایش زنده کند. همان مضمون نادرست کابالیستی.
با بدست آوردن قدرت کافی و احضار ارواح اعضای گروه های اکتشافی قبلی، افراد برای نبرد آخرالزمانی و پایانی آماده میشوند و به بندر لومیر میروند. ارواح به سمت نیروهای شیطانی که رنوار ساخته یورش میبرند و گروه اصلی هم به سمت برج ایفل میرود؛ جایی که رنوار واقعی منتظر مائل است. با رسیدن به برج گروه پس از نبر نبرد با رنوار در مقابل برج و شکست دادن او به کمک آلین (مادر مایل یا همان نقاش مونث) رنوار میگوید که برای او هم این بوم خیلی مهم است، اما خانوادهی او برایش مهمتر است و از این میترسد که مائل و مادرش با ماندن در بوم برای مدت طولانی بمیرند. او تصاویری از آلین در دنیای واقعی را نشان میدهد و میبینیم که چقدر او به خاطر ماندن در بوم ضعیف و ضعیفتر میشود. بنابراین سخنان رنوار منطقی است و دقیقا همان رویکرد خاکستری به جهان که بالاتر گفتیم ادامه پیدا میکند. جبهه خیر و شرّی وجود ندارد و هر دو طرف استدلالهای جالبی برای خودشان دارند.

دو انتخاب
مائل میگوید که در دنیای واقعی امیدی به زندگی ندارد و اینجا زندگی خوبی دارد. بالاخره مائل پدرش را راضی میکند که او را رها کند و بگذارد او کمی دیگر در بوم بماند. علیرغم اینکه پدرش حرف او را باور نکرد و میدانست که دروغ میگوید بوم را ترک میکند. ورسو که عاشق مادرش است با دیدن تصاویر مادرش در آن شرایط منقلب میشود و وارد پورتالی (تکهی آخر روحِ ورسوی واقعی در آن در حال نقاشی کردن است) میشود. این در حالی است که هیچ نسخهی نقاشی شدهای نمیتواند وارد این فضا بشود، چون این فضا در اصل فضای اتصال دنیای بوم به دنیای واقعی است و فقط انسانهای واقعی میتوانند وارد آن شوند و نابود نشوند. از آنجایی که ورسو جاوید است و از طرفی از زندگی جاوید خسته است وارد میشود تا بتواند مادرش و مائل که جلوهای از خواهرش است را از این دنیا نجات دهد، حتی به قیمت نابودی خودش و بقیه و کل دنیای بوم. چون وقتی بوم نابود شود، مادرش که همان نقاش مونث است مجبور است از این جهان جدا شود و به زندگی خارج از بوم بپردازد.
او سعی میکند کودکی که روی زمین نشسته و نقاشی میکشد (که قسمتی از روح ورسو واقعی است) را از نقاشی کردن منصرف کند تا دنیای نقاشی شده نابود شود. اما مائل جلوی او را میگیرد. مائل میخواهد اینجا زندگی کند و میگوید در دنیای خارج چیزی منتظر او نیست جز مرگ در تنهایی. اما ورسو به او یادآوری میکند که اینجا دنیایی واقعی نیست و تو و مادر نمیتوانید در دنیایی خیالی با خانوادهای خیالی و توهمی زندگی کنید. با اختلاف نظر شدید ورسو و مائل بین وجود و عدم دنیای بوم نقاشی نبردی بین این دو شکل میگیرد که گیمر را با دو پایان بندی برای بازی Expedition 33 مواجه میکند.
اگر شخصیت مائل را انتخاب کنید شما ورسو را شکست میدهید و بعد از آن شروع به زنده کردن همهی افرادی که مردهاند با قدرت خداگونهٔ مائل میکنید. در ویدئوی پایانی نیز میبینیم که ورسو بر روی سن تئاتر در حال آماده شدن برای نواختن پیانو است و همهی افراد از جمله گوستاو، سوفی، شوهر سییِل و تمام اعضای گروههای اکتشافی در سالن حاضر هستند. مائل هم در بین آنها نشسته و منتظر نواختن ورسو است، ورسویی که بنطر نمیآید همان ورسوی طول بازی باشد. مائل به نظر خوشحال و راضی از این دنیا است، اما در انتهای ویدیو آثاری از زوال او به خاطر طولانی بودن حضورش در بوم نقاشی را میبینیم. این پایان برای گیمر جذاب و زیبا است.
اما اگر ورسو را به عنوان شخصیت پایانی انتخاب کنیم، پس از شکست مائل، او در آغوش ورسو از بین میرود و فضای غمباری را برای گیمر میسازد. مائل به دنیای واقعی برگشت داده میشود و همهی شخصیتهای بازی Expedition 33 از جمله سییِل، لونه و مونوکو نیز به همراه کل دنیای بوم نقاشی نابود میشوند.

در دنیای واقعی میبینیم که خانوادهی مائل بالاخره با مرگ ورسو کنار میآیند و در حال خداحافظی با او بر سر قبر او جمع شده اند. میبینیم که روابط بین خانواده در حال ترمیم است و مائل هم سعی میکند خاطرات دوستانش در بوم نقاشی را فراموش کند. روابط بین خانواده در حال ترمیم است و این در حالی است که مائل هنوز هم در فکر افراد از بین رفته در بوم نقاشی است. اما از طرفی به نظر میرسد که او نیز با این موضوع کنار میآید زیرا وقتی آنها را بر سر قبر ورسو تصور میکند و میبیند سعی میکند که از آنها چشم برگرداند و آنها هم محو میشوند.

نکات حاشیهای
1. در دنیای Expedition 33 چهار اگزان وجود داشته اند. سیرن ، ریچر ویزج و هالر (Sirene , Reacher , Visage, hauler). همهی این اگزانها توسط رنوار واقعی خلق شده بودند. هر کدام نماد یکی از اعضای خانوادهی او بودند. یعنی هر اخلاق و خصیصهای که رنوار در آنها بیشتر میدید، آنها را تبدیل به این اگزانها کرده بود و ساخت آنها نشانهی عشق رنوار به اعضای خانواده خود و دوست داشتن آنها همانطور که هستند، است.
به ترتیب اگر بخواهیم بگوییم، سیرن نماد آلین مادر خانواده است، کسی که هنرمندی فوقالعاده است و همه محو قدرت او هستند، برای همین توصیف او در متن اصلی مقاله آنگونه تعریف شده بود. ویزج نماد ورسو است، کسی که احساسات خود را با احساسات و به اصطلاح بازی، صورتکهای دروغین مخفی میکند. ریچر نماد آلیسیا است که توصیف او این است: «کسی که به آسمان چنگ میزند.» یعنی کسی که همیشه امید پیشرفت و سعی در بهتر شدن دارد. هالر هم نماد کلیا خواهر آلیسیا است که در بازی Expedition 33 قسمت بزرگی از شهر لومیر قدیمی بر دوش او است، اما او از اول بازی مرده است. از نظر رنوار، کلیا است که بار خانواده را به دوش میکشد و این نمادسازی و اسم به همین معنی است.

2. نکتهی دیگری که در expedition 33 خیلی به آن توجه شده، وجود گروههای اکتشافی قبلی و آثار و نوشتهها و گزارشات آنها در قسمتهای مختلف دنیای بازی Expedition 33 است. بیش از شصت گروه اکتشافی از زمان آمدن نقاش مؤنث و خلق این جهان، برای از بین بردن این نفرین، اعزام شدهاند. چگونگی آمادهسازی مسیر برای گروههای آینده، فداکاری افراد برای یکدیگر، حتی در کوچکترین خبرها و دادههای درون بازی گنجانده شده است. از گروههای کوهنوردی و راهسازی، تا گروههای دریایی و پیادهنظام که همه سعی در باز کردن راه برای نفرات بعدی و گروههای بعدی داشتند، روحیهی سلحشورانه و فداکارانهی مردم را نشان میدهد. یعنی ایمان به کاری که انجام میدهند.
حتی در یکی از قسمتهای بازی Expedition 33 میبینیم گروهی از افراد بدنهای خود را در راه انداختهاند تا پلی برای عبور اعضای بعدی و گروههای بعدی درست کنند. در خیلی از گزارشها و ژورنالهای گروههای قبلی میبینیم که یکی از عوامل مهم امیدزا برای اعضا، زندگی بهتر خانوادهٔ آنها در شهر، حتی پس از مرگشان است. از طرفی در زمان حال که گوستاو و خواهرش اِما در حال صحبت هستند میبینیم که حتی خواهر گوستاو باور خود را از دست داده است. این فضا به دلیل شکل گرفتن ساز و کار آخرالزمانی در اثر است.
نکتهٔ دیگر این است که گروهی به نام کنسولگری یا هیئت مدیره در لومیر ساکن هستند که ریاست کارهای سیاسی را میکنند. در یکی از نوشتههای گروههای پیشین میبینیم از آنها به عنوان مشتی افراد بیمصرف و کسانی که فقط به فکر خودشان هستند یاد میشود.

3. نکته دیگری که در بازی expedition 33 خیلی قابل توجه است این است که شما در طول بازی از شخصیتهایی مانند پینترس و رنوار متنفر هستید، اما در انتها متوجه میشوید خوب و بد فقط با زاویهی دید شما به ماجرا تعریف میشود.
رنوار نگاهش این است که این دنیا واقعی نیست (حداقل به نظر آنهایی که در دنیای خارج از بوم نقاشی زندگی میکنند) پس بی رحمی و قتل و غارت در آن مشکلی ندارد!
در انتها متوجه میشویم رنوارِ درون بوم نقاشی که همهی اعضای گروهها را به محض رسیدن به خشکی میکشت، فقط این کار را میکرد که خانوادهی خود را از مردن و از بین رفتن نجات دهد، اما آیا این توجیه خوبی است؟ رنوار دنیای واقعی هم به راحتی تمام شهر را گوماژ و نابود میکند، در حالیکه مردم شهر لومیر احساس، عقل و فهم و روح دارند. اما چون در دنیای این بوم نقاشی هستند، آیا این باعث میشود که او دیگر شخصیت منفی نباشد؟ روایت داستان به این گونه است که گیمر هم از جهت احساسی و هم از جهت فکری، در دوراهی باقی میماند و خیر و شرّ برای او دقیقا مشخص نمیشود. به قول جملهی قدیمی و معروف انگلیسی که میگوید: Good and evil are just a matter of perspective
یعنی خوبی و بدی فقط به زاویه دید برمیگردد. نگاهی کابالیستی که ریشه در جهانبینی مشرکانه و خاکستری بازیساز دارد.
از طرفی در قسمتی از بازی Expedition 33 ورسو به مائل میگوید که دنیای ما گرفتار دعواهای خانوادگی شماست. مادر تو ورسو را میخواهد، پدرت دنبال نجات مادرت است و تو دنبال نجات گوستاو و برگرداندن او، این سیکل معیوب دنیای مارا خراب کرده است. این نکته دقیقا بیانگر فضای اسطورهای اثر است. خدایان اسطورهای به جای زئوس و هِرا، یا آیزیس و هوروس، تبدیل به رنوار و آلین شدهاند و جهان چیزی جز مبارزهٔ خدایان جاودانه با یکدیگر و قربانی شدن انسانهای ناتوان و میرا، نیست.





مثل همیشه عالی و دقیق
ارادت دارم
حقیقتا خسته نباشید بایت نقد دقیتون
اگه میشه سراغ هالونایت هم برید که همین چند روزه هم نسخه جدیدش اومده