سریال
نقد فصل پنجم استرنجر تینگز (Stranger Things)؛ قهرمانانی از جنس تاریکی

در قسمت قبلی نقد سریال استرنجر تینگز به نقد و بررسی چهار فصل از این سریال مهم پرداختیم. در ادامه به تحلیل بخش اول از فصل پنجم استرنجر تینگز که آخرین فصل آن است خواهیم پرداخت.

مروری بر مضامین قبلی
در قسمت اول فصل پنجم با مرور بعضی مضامین تکراری روبهرو میشویم. در فصلهای قبلی دیدیم که ویل پس از اینکه توسط وِکنا دزدیده شد، تاریکیِ وکنا در وجودش نفوذ کرد. در این قسمت شاهد تأکید دوباره بر این مساله هستیم که علت آن در بخشهای بعدی مشخص میشود.

همچنین انجمن هِل فایِر که در مقالهی قبل گفتیم یکی از انجمنهای شیطانپرستی بوده است، در این قسمت نیز توسط داستین (یکی از قهرمانان سریال) ارج نهاده میشود. داستین لباسی با نماد هل فایر میپوشد تا ارادتش را نسبت به مانسون (پایهگذار این فرقه در فیلم) و این انجمن به دوستانش در مدرسه نشان دهد. به همین دلیل چند نفر از دانش آموزان او را کتک میزنند، اما داستین از ارادتش نسبت به انجمن دست برنمیدارد و در مقابل هممدرسهای ها مقاومت میکند. بدر این سکانسها شاهد ترویج دوبارهی فرقهگرایی و خصوصا تبلیغ فرقهی شیطانگرایانهی هل فایر توسط نوجوانان هستیم. در این سکانسها مخاطب آموزش میبیند که باید به هر شکلی به فرقه وفادار مانده و حتی در مدرسه نیز به شکلی صریح ارادتش نسبت به فرقه را نشان دهد.

مسئولیتهای بزرگ برای نسل جدید
در سریال استرنجر تینگز نوجوانان و جوانان قهرمان اصلی داستان هستند. بنابراین مخاطبی که با این ردهی سنی فیلم را مشاهده میکند، کاملا با شخصیتها همذاتپنداری پیدا کرده و احساس میکند باید کارهای بزرگی را در زندگیاش انجام دهد. این مضمون به تنهایی محتوای خوبی میسازد و باعث میشود نوجوانان و جوانان افق دید بزرگی برای آیندهی خود متصور شوند. اما استرنجر تینگز از این حس ماجراجویانه سوء استفاده کرده و چنانکه در ادامه خواهیم دید، مضامین مشرکانهی خود را از این دریچه به مخاطبان خود منتقل میکند.

گفت و گو با موجودات پنهان!
در این فصل چندین بار شاهد گفت و گوی کودکان مدرسهای با موجوداتی هستیم که دیگران آنها را نمیبینند. هالی و دِرِک در دو سکانس جداگانه، مشغول به صحبت با هنری هستند، ولی انسانهای عادی هنری را نمیبینند. هنری شیطانی است که میتواند خود را از دید مردم پنهان کند و به شکلهای مختلفی درآید. در این سکانسها مخاطب نسبت به ارتباط با موجودات غیبی حس بدی پیدا میکند؛ زیرا در این سکانسها هنری، شیطانی که دیگران او را نمیبینند، با بعضی از کودکان ارتباط گرفته، میخواهد آنها را اغوا کرده و سپس برُباید. بنابراین ارتباط با نادیدنیها امری نامطلوب جلوه میکند.
این محتوا برخلاف نگاه ادیان الهی است؛ در ادیان الهی بخشی از ارتباطات غیبی، به ارتباط انسانها با شیاطین اختصاص دارد. چیزی شبیه به سکانسهای مربوطه در استرنجر تینگز. اما ارتباطات غیبی انسان به این مورد محدود نمیشود. صحبت با فرشتگان و اموات مؤمن، بخش دیگری از ارتباطات ماورائی انسان است که در این سریال وجود ندارد. به همین دلیل مخاطب به جای اینکه صرفا از ارتباط با شیاطینِ نادیدنی بترسد، به کلی نسبت به ارتباطات غیبی حس منفی پیدا میکند. در حالی که ارتباط ما با ملائکه و موجودات نیک ماورائی، هر چند دیگران آنها را نبینند، امر مطلوب و جذابی است.
البته انسانهای عادی توان تشخیص اینکه آن موجود ماورائی از شیاطین است یا جزو ملائکه بوده را ندارند و به همین دلیل باید در این ارتباطات احتیاط کنند. اما اینکه استرنجر تینگز از اساس ارتباط غیبی را منفی جلوه میدهد، محتوای صحیحی نیست.

پروپاگاندای نظامی آمریکا
در سکانسهای متعددی میبینیم که نظامیان آمریکایی پس از ایجاد وقایع آخرالزمانی فصل قبل، مراکزی را جهت حفاظت از مردم شهر تشکیل دادهاند. در این سکانسها حضور ارتش آمریکا عادیسازی شده و در گفتگوهای بین ارتشیها میبینیم که این افراد به دنبال نابودی شیاطین هستند. در این سکانسها مخاطب حس خوبی نسبت به ارتش آمریکا پیدا میکند که نمونهای واضح از پروپاگاندای نظامی دولت آمریکا در استرنجر تینگز است.

در سختیها به خودت پناه ببر!
در یکی از سکانسها مایک با هالی در حال گفت و گو است. هالی بحث هیولاها را به پیش میکشد و میگوید از حضور آنان میترسد. مایک نیز برای اینکه به او روحیه بدهد، راهکاری عجیب و به شدت اومانیستی را به او توصیه میکند. مایک به هالی میگوید او در سختیها و خطرات، به آدمکی که نماد خودش است، پناه میبرد. مایک یک آدمک را به هالی نشان داده و مدعی است با فرافکنی شخصیت خودش به این آدمک، شخصیتی مجازی برای خودش ساخته است. یعنی وقتی احساس خطر میکند، فرض میکند این آدمک نسخهی قهرمانشدهی خودش است و به همین دلیل با پناه بردن به این آدمک (که نسخهی ارتقاء یافتهی خودش است) در لحظات سختی، آرامش پیدا میکند. مایک به هالی نیز توصیهای مشابه دارد و یک آدمک به او میدهد.
در سکانسهای بعدی میبینیم که در لحظات سختی و خطر، هالی همان آدمک را به گردنش انداخته و آن را مثل مسیحیانی که صلیب را در هنگام خطر به دست میگیرند، آدمکِ خودش را در دستانش گرفته و اینگونه به آرامش میرسد! درواقع هالی به هیچ موجود الهی تکیه نکرده و با توهم، خودش را یک ناجی قدرتمند میپندارد. بنابراین آدمکِ خودش را نیز به گردنش انداخته و در سختیها از خودش کمک میگیرد. فیلمساز نیز برای تأکید بر این مسأله، نمایی نزدیک از آدمکی که به گردن هالی است میگیرد تا بر روی این محتوای اومانیستی تأکید کند.
ما انسانها به ضعف خود آگاهیم و به همین دلیل در طول تاریخ به موجوداتی فراتر از خودمان پناه بردهایم. در ادیان الهی ارتباط انسان با خدا و فرشتگان محور رشد روحی و موفقیت در سختیها شمرده میشود. اما در استرنجر تینگز به جای پناه بردن به خدا در سختیها، پناه بردن به خود ترویج میشود.


عادیسازی همجنسبازی
در سکانسهای متعددی شاهد عادیسازی همجنسبازی هستیم. دو شخصیت فیلم، رابین و ویل، همجنسباز و منحرف جنسی هستند. از طرفی در سکانسهای متعددی ویل با رابین پیرامون اینکه چگونه همجنسبازیاش را بروز دهد صحبت کرده و استرنجر تینگز سعی میکند این روابط انحرافی را جذاب و امری عادی جلوه دهد.


همچنین در اتاق هالی که یک دختر بچه است، نماد رنگین کمان و ترکیب کلمهی عشق با رنگین کمان را شاهد هستیم که باطن تاریک استرنجر تینگز را بیش از پیش نمایان میسازد. عادیسازی همجنسبازی به واسطهی دکور اتاق یک دختر بچه، پلیدترین روش برای ترویج چنین انحرافاتی است.

فداکاری خانواده، اما کدام خانواده؟
در چندین سکانس عنصر خانواده پر رنگ میشود. آسیب دیدن مادر مایک هنگام دفاع از هالی، مبارزهی مادر ویل با دِموگُرگِنها، درمان جیم هاپر توسط الون پس از اینکه مورد اصابت گلوله قرار میگیرد و حضور مایک و خواهرش در بیمارستان برای پیگیری حال مادرشان و پیدا کردن هالی، در راستای ترویج مضمون خانواده در این سریال است. البته در سکانسی مهم میبینیم که ویل در مواجهه با مادرش که نگران او است، رفتار زنندهای دارد و به او میگوید باید اجازه دهد هر کاری که
دوست دارد را انجام دهد. زیرا ویل بزرگ شده و دیگر کودک نیست تا هر آنچه که مادرش بگوید را گوش دهد. مخاطب نیز در روند داستان میبیند که تخطّی ویل از مادرش باعث حل شدن گرههای داستان میشود. بنابراین در این دیالوگ علیرغم بیاحترامی ویل به مادرش، طرفدار ویل خواهیم بود. مادرش نیز پس از این گفت و گو به ویل آزادی عمل داده و با او همراه میشود. البته ویل در سکانسی دیگر از مادرش عذرخواهی کرده، ولی مادر ویل نیز حق را به او میدهد! خانوادههای لیبرالی که کودکان را آزاد میگذارند مورد توجه و تقدیس هالیوود قرار میگیرند. درواقع زمانی خانواده در استرنجر تینگز معنادار میشود که نوجوانان به هر کاری که دوست دارند دست بزنند و پدر و مادر نیز با آنها کاری نداشته باشند؛ اما در مواقع بحرانی، به کمک کودکانشان آمده و آنها را حمایت کنند.
این نگاه با تربیت دینی سازگار نیست؛ زیرا به دلیل سیطرهی نظامهای آموزشی سکولار، گستردگی هنر-رسانههای جدید و تأثیر ویژهی گروه دوستان، اگر خانوادهها کودکانشان را در سه سطح پادشاه، بنده و وزیر چنانکه در تعالیم دینی آمده است تربیت نکنند، دیگران ذهن و جسم کودک را به نفع خود مصادره خواهند کرد. بنابراین اتفاقا در این شرایط باید نفوذ تربیتی خانواده بر فرزندان بیشتر شود؛ اما طبیعتا هالیوود که به دنبال تسلط بر اذهان نسل جدید است، محتوایی ضد نگاه دینی ترویج میکند.

الهام ماورائی به ویل
در سکانسهای مختلفی (مثل فصلهای قبل) میبینیم که ویل صاحب الهاماتی است. ریشهی این الهامات تاریکیِ وجودیِ او است؛ تاریکیای که توسط وکنا (شیطانِ اصلی استرنجر تینگز) در وجودش کاشته شده است. در این سکانسها الهام معنوی که در ادیان الهی به دو قسم شیطانی و الهی تقسیم شده، به الهام شیطانی تقلیل داده میشود. بنابراین مخاطب یاد میگیرد که هر الهامی ریشه در ارتباط با شیاطین دارد و اساسا الهام، یعنی ارتباط گرفتن با شیاطین. این سکانسها مکمل سکانسهایی است که کودکان در حال گفتوگو با هنری هستند. گفتیم که در آن سکانسها نیز ارتباط غیبی در اتصال به شیاطین خلاصه میشود و خبری از ارتباط با موجودات الهی نیست. اما مهمترین تفاوت الهامات ویل با صحبت کردن با هنری که پیش از این گفتیم این است که او میتواند بوسیلهی این الهامات، نقشهی هنری را کشف کند و همین منجر به پیروزی قهرمانان میشود! بنابراین محتوایی مثبت نسبت به الهامات شیطانی در ذهن مخاطب شکل میگیرد.

جهانِ زیبای هنری
هنری هالی را اغوا کرده و به جهانی زیبا میبرد. در این جهان نورانی، هالی در عمارتی پر از نور هر آنچه که بخواهد را در اختیار دارد؛ غذاهای لذیذ، لباسهای زیبا و آزادی عمل. اما خالق این جهان خود هنری است و بعدا هالی در گفت و گو با مکث متوجه میشود که در این جهان زیبا زندانی شده است. در این سکانسها خلقت جهان به امری شیطانی تقلیل پیدا میکند. هنری به عنوان رییس هیولاها میتواند جهانی بهشتگونه را خلق کرده و انسانها را در آن قرار دهد. علاوه بر مشرکانه بودن این سکانسها و محتوای کاملا ضد توحیدی که منتقل میکند، شرّگرایی نیز در آن تقویت میشود. مخاطب با دیدن این جهان گمان میکند که شیاطین میتوانند بهشتی را برای انسان بیافرینند! هر چند هدف وِکنا کنترل کودکان است، اما اینکه چنین قدرتی از او بازنمایی میشود، در راستای تقویت شیطانگرایی و ترویج سیطرهی شیطان بر زندگی انسانها است. در تمام این سکانسها هیچ ردی از خدای بینهایت و فرشتگان الهی وجود ندارد و خالق آن جهان زیبا، موجودی شیطانی معرفی میشود.

هدف وسیله را توجیه میکند
در چندین سکانس میبینیم که قهرمانان داستان برای رسیدن به هدفشان، از ابزارهای غیر اخلاقی استفاده میکنند. هاپر برای حفاظت از الون، چندین نظامی ارتش امریکا را میکشد. همچنین در گفت و گو با یکی از نظامیان میگوید حاضر است برای محافظت از کسانی که دوست دارد، هزاران نفر دیگر را هم به قتل برساند! در همین سکانس الون برای پیدا کردن مرکز ارتش، سرباز را شکنجه میدهد.
در سکانسهای دیگری نیز میبینیم که قهرمانان استرنجر تینگز برای نجات دادن کودکان، خانوادهی دِرِک را بیهوش کرده و او را میدزدند. نمونهی دیگر نیز استفادهی ارتش امریکا از کودکان به عنوان طعمه است. در تمام این سکانسها استفاده از روشهای غیراخلاقی ترویج شده و قهرمانان برای رسیدن به هدفشان از هیچ کاری، حتی روشهای غیراخلاقی فروگذار نیستند. این اخلاقیات نسبی مورد تایید تفکر الهی نیست؛ زیرا ترویج اینکه «هدف وسیله را توجیه میکند» بدون هیچ قیدی، باعث میشود هر کسی برای رسیدن به اهدافش، به هر کاری دست بزند. هرج و مرجی که امروز در جهان شاهد هستیم نتیجهی مستقیم ترویج نسبیگرایی اخلاقی و همین گزارههای ماکیاولیستی است.



عقب افتادگی نهادهای آموزشی
در یکی از سکانسها شاهد برگزاری کلاس درس فیزیک هستیم. معلم (که در قسمتهای قبلی هم حضور داشت) مشغول بحث از سیاهچاله است و اینکه اگر سیاهچاله وجود داشته باشد، چه کارکردهایی خواهد داشت. این سکانس در حالی در استرنجر تینگز وجود دارد که نوجوانان در حال نجات جهان از طریق سفر به جهان موازی هستند! یعنی مطالبی که هنوز در کلاسهای درس به عنوان فرضیه شناخته میشود، برای قهرمانان داستان امری بدیهی بوده و نوجوانان و جوانان به صورت عینی با این فضا درگیر شدهاند. در این سکانسها مخاطب به دلیل عقب افتادگی علوم آکادمیک از تجربیات عینی، نسبت به کلاس درس حس منفی پیدا میکند.

وِکنا به دنبال کنترل نسل جدید
وکنا در سکانسهای پایانی با ویل گفتوگویی مهم دارد. او از اهداف شوم خود پرده برداشته و با قدرتنمایی علیه ارتش امریکا و سلاخی دهها سرباز، میگوید به دنبال ایجاد لشکری از کودکان است. در این سکانس مخاطب نوجوان و جوان نسبت به هویت مستقلی که دارد حساس شده و از وکنا به دلیل اینکه به دنبال جذب نسل جدید است متنفر میشود. همچنین نسبت به ویل و دیگر قهرمانانی که در مقابل وکنا ایستادن حس مثبتی پیدا کرده و آنان را مدافع آزادی خواهد دانست. نکتهی جالب توجه این است که استرنجر تینگز خود یکی از مهمترین ابزارهای کنترل ذهن نسل جدید است، اما با فرافکنی این عمل زشت به وکنا و وانمود کردن به طرفداری از آزادی، مخاطب را بیش از پیش به خود وابسته میکند.



ویل، همجنسبازی که منجی میشود!
در سکانس پایانی، ویل به دلیل تاریکی وجودش میتواند شیاطین را نابود کند و در کنار الون، تبدیل به یکی از منجیهای فیلم میشود. ویل چگونه میتواند شیاطین را نابود کند؟ تمام قدرتهای او وابسته به وکنا است. چون وکنا تاریکی وجودش را به درون ویل سرازیر کرده است، او نیز وجودش تاریک شده و حالا به لطف این تاریکی میتواند در مقابل دموگورگنها ایستاده، آنها را کنترل و نابود کند. در این سکانس مهم و تأثیرگذار، ویل دوستانش را از کشته شدن توسط دموگورگنها نجات داده و البته این عمل قهرمانانه را با اتکا به تاریکی وجودش انجام میدهد.
ویل پسری دارای انحرافات اخلاقی، تنها زمانی میتواند شیطان را نابود کند که خود عضوی از شیاطین باشد. مضمونی فاوستی برای ترویج قدرت شیطان و ترویج ارتباط با شیاطین برای رسیدن به قدرت. جالب توجه است که همین مضمون (باید شیطانی بود تا بتوان شیطان را شکست داد) در آثار دیگر ژانر فانتزی نیز ترویج میشود. از جمله در هری پاتر که در آنجا هم یک بازیگر یهودی قهرمان داستان است (نقش ویل در استرنجر تینگز را بازیگری یهودی بازی میکند) و تمام قدرتش وابسته به این است که لرد وولدمورت بخشی از وجودش را به صورت ناخواسته به او منتقل کرده است. در این آثار شرّگرا، قدرت در اختیار شیاطین بوده و برای نجات از دست شیاطین چارهای جز «شیطانی شدن» وجود ندارد.




