انیمه سریالی

نقد و بررسی انیمه مانستر (monster)؛ تاریکی های تاریک ترین اندیشه بشری

سری در تاریک ترین تفکر تاریخ بشر

مانستر، مانگایی نوشته نائوکی اوراساوا است. انیمه ای که توسط استودیو مدهاوس از روی آن اقتباس گشته است. اقتباسی که به جرعت می‌توان آن را یکی از برترین اقتباس های تاریخ انیمه نام نهاد.

نائوکی اوراساوا به عنوان یک مانگاکا(نویسنده مانگا) آثار فاخر بسیاری دارد. بیلی بت، پسران قرن بیست و یکم و …
اما مانستر بهترین آثار وی است. هر طور حساب کنید اثری با حساب و کتاب و پُر کشش است که نمی‌توان لحظه از آن فارق شد. اقتباسی که مدهاوس از این مانگای شاهکار ساخت به قطع یکی از آثار تکرار ناپذیر تاریخ انیمه است.

پیش از تحلیل محتوا و فرم اثر لازم است ذکر کنم که این نقد حاوی بخش های مهمی از این اثر است پس احتمال لو رفتن خط داستانی را در نظر بگیرید.

نقد و برسی انیمه مانستر (MONSTER)؛ تاریکی های تاریک ترین اندیشه بشری

نقد فرم انیمه مانستر: یک اثر جنایی تمام عیار

مانستر یک اثر جنایی تمام عیار است. اثری که دارای تمام خصایص و ویژگی های یک اثر جنایی هست و از تمام این ویژگی ها به نحو احسن بهره می‌برد.

بزرگ ترین و مهم ترین خصیصه مانستر آنتاگونیست(شخصیت منفی) این اثر یعنی یوهان است. موجودی مرموز، ترسناک و کاریزماتیک. موجودی که شاید بتوان به عنوان یکی از منابع اقتباس و کاراکتر پردازی شوگو میشیگامی (آنتاگونیست سایکوپس) نیز مور استفاده قرار گرفته.
یوهان نه شاخ دارد، نه دُم اما یک هیولاست. هیولایی که تنها لازم است دهانش را باز کند تا یا شما خودتان را بکشید یا تبدیل به یک قاتل روانی بشوید. شاید اغراق به نظر بیاید اما یوهان به قطع در طول تاریخ انیمه جاودان خواهد ماند و هیچ گاه امکان ندارد کاراکتر منفی بهتر از یوهان خلق شود.

فارغ از یوهان دیگر کاراکتر های مانستر هر کدام به نحو و نوعی در روایت مانستر نقش دارند. مانستر در شخصیت پردازی به شدت ریزه کارانه عمل می‌کند زیرا هر شخصیت در نوع روایت هیولا به شدت اثر گذار است. حتی کاراکتری که شاید بی فایده به نظر بیاید .

روایت تعلیق آمیز هیولا نیز به شدت قابل بحث است.  به طوری که ممکن است در ابتدا بگویید دقیقا این که من یک پیرمرد و پیرزن را در حال گذرندان تعطیلات ببینم چه ربطی به دکتر تنما و یوهان دارد؟ اما این روایت کند و در بعضی مواقع خسته کننده در نهایت در برداشت و فهم کامل از محتوای مانستر نقش بسیاری دارد .

حال پیش از آنکه سراغ محتوا برویم، بررسی شخصیت های این اثر را واجب می‌دانم زیرا با این کار علاوه بر درک شخصیت پردازی بی نظیر اثر به محتوای اثر نیز به شدت مربوط می‌شود .

دکتر کِنزو تنما قهرمان انیمه مانستر

نقد و برسی انیمه مانستر (MONSTER)؛ تاریکی های تاریک ترین اندیشه بشری

دکتر تنما به عنوان شخصیت اصلی هیولا یکی از روشن ضمیر ترین و نیکو کار ترین کاراکتر های هیولا است. از همان قسمت اول به این موضوع پی می‌بریم که وجدان تنما بسیار بیدار است. وقتی می‌بیند بیمارستانی که در آن کار می‌کند بین بیماران و جان آن ها تفاوت قائل می‌شوند و جان بعضی را بر جان دیگری ترجیح می‌دهد وجدانش به درد می‌آید. در نهایت در آن شب بی نهایت مهم تصمیم می‌گیرد یوهان که فقط یک کودک ۱۰ ساله است را نجات دهد و میان بیمارانش تفاوتی قائل نشود. او یک تنه مقابل حرف های رییس و دختر رییس بیمارستان و خدمه بیمارستان ایستاد و گفت :”جان تمام آدم ها با هم برابر است”.(این جمله را به یاد داشته باشید)

حتی وقتی که راه می‌افتد و قرار است با اسلحه یوهان را بکشد هیچ گاه تیری از آن اسلحه خارج نمی‌شود که موجب مرگ شخصی شود. تنما در معنای حقیقی کلمه یک قدیس است. یک قدیس که مسئولیت تصمیمش را به عهد گرفته و اسطوره وار قصد متوقف کردن یوهان را دارد .

کاراگاه رانگ

نقد و برسی انیمه مانستر (MONSTER)؛ تاریکی های تاریک ترین اندیشه بشری

رانگ از شخصیت های عجیب و غریب مانستر است. کاراگاهی که به هیچ چیز جُز حل کردن معما های قتل و قاتلان سریالی فکر نمی‌کند .
رانگ شخصی باهوش، دقیق و بسیار بسیار نکته سنج است. اما با این وجود در ابتدا به دلیل هوش بالای یوهان فریب خورده و تنما را قاتل می‌داند. البته در ادامه با تحقیقاتش به حقیقت پی برده و در نهایت در طی آرک روزنهایم تبدیل به شخصی می‌شود که بسیاری از مزدوران یوهان را می‌کشد.
چیزی که در مورد کاراکتر رانگ و بخش عظیمی از کاراکتر های مانستر صادق است این است که این کاراکتر ها هم در مورد یافتن هویتشان به نوعی دچار اشتباه شده و در شکل دادن شخصیتشان دچار مشکلی بسیار عمیق شده اند. (این را نیز به خوبی به یاد داشته باشید)

ولفگانگ گریمر

نقد و برسی انیمه مانستر (MONSTER)؛ تاریکی های تاریک ترین اندیشه بشری

گریمر را می‌توان یکی از جذاب ترین کاراکتر های مانستر دانست. یک خبرنگار آزاد که به دنبال کشف حقایق یتیم خانه کیندر هایم ۵۱۱ (یتیم خانه‌ای که یوهان تا پیش از پیوستن به لیبرت ها در آن زندگی می‌کرده) است. شخصی خوش مشرب ، مهربان و بسیار بسیار کنجکاو. اما در ادامه ما می‌فهمیم در پس این مرد خوش اخلاق و دوست داشتنی نیز شخصی با هیولایی درون وجودش زندگی می‌کند .
کیندر هایم ۵۱۱ یکی از مهم ترین مکان ها در مانستر است. جایی که در حین حکومت نازی ها بر آلمان قرار بود در آنجا نسلی پرورش داده شود که بتواند در آینده جامعه را به جایگاه والایی برساند اما به دو دلیل این اتفاق نیافتاد .
مدیر سابق این یتیم خانه میخائیل پتروف در طی دیدار با گریمر به دو موضوع اشاره می‌کند که باعث به نتیجه نرسیدن پروژه کیندرهایم ۵۱۱ شدند. به علاوه، بعد در بخش تحلیل محتوا به آن بسیار نیازمندیم :
۱. معلمان و کارکنان کیندرهایم ۵۱۱ همه انسان هایی بودند که درگیر نفرت ها و خشم های شخصی بودند و حتی گاهی به کودکان یتیم خانه تعرض می‌کردند.
۲. وجود یک عامل خارجی(باز هم یوهان)
این دو عامل همینطور در دیدار تنما با پدر دیتر (که یکی از صاحبان طرح کیندرهایم ۵۱۱ بوده است) نیز مور اشاره قرار می‌گیرد .
در ادامه مشخص می‌شود که گریمر بخشی از کودکی اش را نیز در کیدرهایم گذرانده است. همین مسئله موجبه به وجود آمدن هویتی به نام اشتاینر باشکوه در وی می‌شود. هویتی که حکم یک ماشین کشتار را دارد.
گریمر با وجود تاثیرات منفی که کیندر هایم ۵۱۱ بر او گذاشته بود و باعث فشار روحی روانی در وی شده بود اما با این وجود در نهایت گریمر نهایت تلاشش را برای رهایی از این عارضه روانی کرد. شاید همین مسئله موجب شود که گریمر یکی از محبوب ترین کارکتر های مانستر شود. صد البته که مرگ وی یکی از غم انگیز ترین رخ داد های مانستر است .

یوهان و آنا لیبرت

نقد و برسی انیمه مانستر (MONSTER)؛ تاریکی های تاریک ترین اندیشه بشری

مانستر بیشتر از هر چیز درباره این خواهر و برادر دوقلو است. در حقیقت داستان اصلی مانستر حوله این پیش می‌رود که چگونه زندگی این خواهر و برادر و کودکیشان تحت تاثیر پروژه های فرانز بناپارتا دستخوش تغییر می‌شود و یوهان به یک هیولا و آنا به یک انسان آسیب دیده از لحاظ روانی تبدیل می‌شوند. داستان این خواهر و برادر حدود ۱۰ سال پیش از شروع داستان اصلی است.

در چکسلواکی مردی به نام فرانز بناپارتا به همراه پترو چاپک و ۴۲ همکارش در حال انجام پروژه ای برای ساخت و تربیت نسلی از بشریت بودند که توانایی رهبری و هدایت بشریت را داشته باشند. در این پروژه اصلاح نژادی مردان و زنانی که دارای موهای بلوند، چشمان آبی و ضریب هوشی بالا بودند به صورتی که از قبل با هماهنگ شده بود دیدار می‌کردند (البته شایان ذکر است که دو طرف از این پروژه و طرح از پیش ریخته بی خبر بودند ).

یکی از ویژگی هایی که در مورد زنان این پروژه صادق بود این بود که بایستی فعالیت آزادی خواهانه داشته باشند. در مورد مردان هم اینطور بود که باید یا نظامی می‌بودند یا یکی از اجدادشان نظامی بوده باشد. مادر و پدر یوهان و آنا نیز از جمله اشخاصی بودند که برای این آزمایش انتخاب شدند.

مرد هایی که برای این پروژه انتخاب می‌شدند از حقیقت و نیتی که در پس این پروژه بود آگاه بودند. متُد و روش این پروژه نیز به نوبه خود بسیار عجیب و غیر طبیعی بود. در ابتدا پس از ملاقات علاقه ای بین طرفین پدید می‌آمد و سپس طرف زن حامله می‌شد و پس از این روی داد مرد ابراز پشیمانی می‌کرد که چرا ماجرا به همسر خود نگفته است و بعد هم قصد برای فرار، اما دقیقا در همین جا بناپارتا وارد عمل می‌شدند. مرد را کشته و همسر را تا زمان به دنیا آوردن کودک نگه داری می‌کردند. نکته قابل ذکر دیگر این است که حتی بعد از تولد بچه ها نیز مادر نمی‌توانست بر روی آنان اسمی بگذارد(اسامی یوهان و آنا اسامی هستند که در طول داستان آن دو کسب می‌کنند).

همین اتفاق دقیقا برای مادر و پدر یوهان رخ داد. با این تفاوت که بناپارتا پس از سر به نیست کردن پدر دوقولو ها به مادر و خود دوقولو ها علاقه مند شد. در نهایت همین رخ داد بود که موجب شد تمام ۴۲ همکارش را در امارت رز سرخ با شراب بکشد و آن دیالوگ معروف را به آنا که فقط یک بچه بود بگوید :” آدم ها می‌توانند به هر چیزی تبدیل شوند.”

نقد و برسی انیمه مانستر (MONSTER)؛ تاریکی های تاریک ترین اندیشه بشری

اما حالا باز گردیم به اصل بحث، یوهان و آنا تنها دو بچه بودند و تمام رخ داد هایی که برای آنان رخ می‌داد بسیار بسیار دردناک بود. یوهان در حین رخ داد های کودکی اش در چکسلواکی بود که به یک هیولای تمام عیار تبدیل شد. آنا به لطف بناپارتا بود کدچار مشکلات روانی شد. در یک کلام بناپارتا زندگی آنان را ویران کرد .

در بخش از داستان یوهان خطاب به بایرن ومپایر( یکی از بزرگ ترین سرمایه داران مونیخ )در باره کودکی اش اینچنین می‌گوید :
“بهم بگو، فکر می‌کنی انتهای ترس و تاریکی، ترسِ بی‌نهایت چیه؟ من فکر می‌کردم که تاریکی مطلق رو دیدم، اما همون لحظه، در جلوی چشمانم یک تاریکی بزرگ‌تر دیدم.”
این حرف یوهان اشاره دارد به رخ دادی که او را دگرگون کرد. وقتی مادر یوهان و آنا آن دو را به دنیا آورد برای مدت نسبتا طولانی در مسافرخانه ای به نام سه قورباغه ساکن شدند تا آن هنگام که روزی بناپارتا به دیدن آنان آمد و مادر یوهان را مجبور به یک انتخاب کرد. او باید یکی از دوقولو ها را به بناپارتا می‌داد و دیگری را درون مسافرخانه نگه می‌داشت. در آن هنگام هم آنا و هم یوهان هر دو لباس های شبیه به هم پوشیده بودند و تشخیص آنا نیز بسیار سخت و حتی غیرممکن بود.

مادر دوقولوها در اینجا مجبور شد تا یکی از دوقولو ها یعنی آنا را تسلیم بناپارتا بکند. در اینجا یوهان آن تاریک مطلق اولیه و پس از آن تاریکی دیگری را دید. او دید که یک مادر اگر تحت فشار و اجبار قرار بگیرد می‌تواند فرزند دلبندش را قربانی کند. او بعد دید عده ای می‌توانند دیگران به خاطر اهداف خودشان مجبور به این کار کنند. او تاریکی را دید.

این تنها رخ دادی نبود که یوهان را بدل به یک هیولا کرد بلکه کتاب هیولای بی نام نشان نیز موجب این رویداد شد. کتابی که یوهان حتی نام خود را از آن برداشت. بعد ها که آنا به مسافرخانه بازگشت متوجه شد که مادرشان یوهان را رها کرده و از آنجا فرار کرده. پس هر دو تصمیم گرفتند که به مرز چکسلواکی رفته و از کشور خارج شوند و البته، در آنجا بود که بالاخره میخ آخر کوفته شد و یوهان به یک هیولا تبدیل شد.

یوهان بی رحمی طبیعت نسبت به آدمی را دید و همین موجب شد که بلاخره آن “منظره ای برای روز قیامت یا Scenery for a Doomsday” در سر یوهان شکل بگیرد و وی تبدیل به هیولایی شود که کیندرهایم ۵۱۱ را نابود کند، زندگی تنما را فلاکت بکشاند، در کتاب خانه مونیخ یک جهنم برپا کند و در نهایت وقایع روزنهایم را به وجود بیاورد.

آنا نیز از این قاعده خارج نبود. اما رخ داد های کودکی آنا صرفا موجب آسیب های روانی در او نشد.  او بار ها حافظه خود را از دست داد و با مشکلات روانی بسیاری دست پنجه نرم کرد تا در نهایت پس از رخ داد های روزنهایم شاهد بهبود روحی روانی او بودیم .

تحلیل محتوای انیمه مانستر: این شما و این نهیلیسم، تاریک ترین تفکر تاریخ بشر!

برای تحلیل محتوای مانستر در ابتدا بهتر است سراغ چیزی برویم که موجب شد یوهان اسمی برای خودش انتخاب کند. یعنی داستان هیولای بی نام نشان نوشته فرانز بناپارتا.

نقد و برسی انیمه مانستر (MONSTER)؛ تاریکی های تاریک ترین اندیشه بشری

داستان هیولای بی نام نشان از این قرار است :

–      روزی روزگاری ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ ‏

–      در سرزمینی دور ‏،‏ هیولایی بدون نام زندگی می کرد ‏.‏

–      هیولا خیلی رنج میکشید و بخاطر همین به دنبال اسمی برای خود بود ‏‏.‏‏

–      به همین علّت ‏‏‏،‏‏‏ تصمیم گرفت تا به سفری دور و دراز برود تا اسمی برای خودش پیدا کند ‏.‏

–      امّا دنیا جای خیلی بزرگی بود ؛

–      هیولا هم دو قسمت شد و هرکدام راهی جدا در پیش گرفتند ‏.‏ ‏

–      یکی بسوی غرب رفت ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ ‏

–      و دیگری بسوی شرق رهسپار شد ‏.‏

–      هیولایی که به سمت شرق رفته بود دهکده ای پیدا کرد ‏.‏

–      در ورودی دهکده آهنگری زندکی می کرد ‏.‏

–      هیولا گفت ‏:‏ آقای آهنگر ‏،‏ لطفاً اسمت را به من بده ‏.‏ ‏

–      آهنگر گفت ‏:‏ من نمیتوانم اسمم را به تو بدهم ‏.‏ ‏

–      هیولا گفت ‏:‏ اگر اسمت را به من بدهی ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ ‏

–      من میروم داخل تو و قدرتم را به تو میدهم ‏.‏ ‏

–      آهنگر گفت ‏:‏ واقعاً ؟

–      اگر بتوانی من را قوی تر کنی ‏،‏ آنوقت من هم اسمم رو بهت میدم ‏.‏

–      و هیولا داخل بدن آهنگر رفت ‏.‏

–      و هیولا تبدیل به ‏”‏ اُتتوی آهنگر ‏”‏ شد ‏.‏ ‏

–      اُتتوی آهنگر به قوی ترین مرد دهکده تبدیل شد ‏.‏

–      امّا یک روز ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

–      او گفت ‏:‏ منو ببینید ‏،‏ منو ببینید ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

–      هیولای درونم بزرگ شده و رشد کرده ‏.‏

–      خِرچ خِرچ ‏!‏ ملچ مولوچ ‏!‏ قووم قووم ‏!‏ قورت ‏!‏

–      هیولای گرسنه ‏،‏ اُتتو را از درون جوید و خورد ‏.‏ ‏

–      و دوباره تبدیل به همان هیولای بی نام شد ‏.‏

–      با اینکه هیولا داخل بدن هانس کفّاش شد ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

–      خِرچ خِرچ ‏!‏ ملچ مولوچ ‏!‏ قووم قووم ‏!‏ قورت ‏!‏

–      و دوباره تبدیل به همان هیولای بی نام شد ‏.‏ ‏

–      با اینکه هیولا وارد بدن توماس شکارچی شد ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ ‏

–      خِرچ خِرچ ‏!‏ ملچ مولوچ ‏!‏ قووم قووم ‏!‏ قورت ‏!‏

–      و دوباره تبدیل به همان هیولای بی نام شد ‏.‏ ‏

–      هیولا وارد قلعه شد تا اسمی شگفت انگیز برای خودش پیدا کند ‏.‏

–      درون قلعه ‏،‏ پسرکی مریض زندگی می کرد ‏.‏ ‏

–      هیولا گفت ‏:‏ اگر اسمت را به من بدهی ‏،‏ آنوقت من هم قدرتم را به تو می دهم ‏.‏

–      پسرک گفت ‏:‏ اگر من را قوی و سالم کنی ‏،‏ آنوقت من هم اسمم را به تو می دهم ‏.‏

–      و هیولا وارد بدن او شد ‏.‏

–      پسرک خیلی خیلی قوی شد ‏.‏

–      شاه هم خیلی خوشحال شده بود ‏.‏

–      شاهزاده قوی شده ‏،‏ شاهزاده خوب شده ‏.‏ ‏

–      هیولا هم عاشق اسم پسرک شده بود ‏.‏

–      اون عاشق زندگی درون قلعه شده بود ‏.‏

–      با اینکه گرسنه اش شده بود ‏،‏ امّا باز هم همانجا ماند ‏.‏ ‏

ولی یک روز خیلی خیلی گرسنه شد و گفت ‏:‏

–      منو ببینید ‏،‏ منو ببینید ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏

–      هیولای درونم بزرگ شده و رشد کرده ‏.‏ ‏

–      پسرک بطرف شاه ‏،‏ خدمتکارها و همه ی آدمهای درون قلعه رفت و آنها را خورد ‏.‏

–      خِرچ خِرچ ‏!‏

–      ملچ مولوچ ‏!

–      قووم قووم ‏!‏

–      قورت ‏!‏

–      بخاطر اینکه دیگه کسی باقی نمونده بود ‏،‏ ‏

–      پسرک به سفر رفت ‏.‏ ‏

–      او روزها و روزها راه میرفت و حرکت می کرد ‏.‏

–      یک روز ‏.‏‏.‏‏.‏‏.‏ ‏

–      پسرک هیولائی که به سمت غرب رفته بود را دید ‏.‏

–      پسرک گفت ‏:‏ من اسم دارم ‏.‏ ‏

–      اسم خیلی زیبایی هم دارم ‏.‏ ‏

–      هیولایی که به سمت غرب رفته بود گفت ‏:‏ ‏

–      تو به اسم احتیاج نداری ‏.‏

–      تو بدون اسم هم میتونی خوشحال باشی ‏.‏

–      برای اینکه ما هیولاهایی بدون نام هستیم ‏.‏ ‏

–      پسرک هیولایی که به سمت غرب رفته بود را خورد ‏.‏ ‏

با اینکه اسمی برای خودش پیدا کرده بود ‏،‏ ‏

–      امّا دیگر کسی وجود نداشت که اسم او را صدا بزند ‏.‏

–      یوهان ‏.‏‏.‏‏.‏‏.

–      واقعاً اسم شگفت انگیزی بود ‏.

 

برسی کوتاهی از خود داستان

قصه هیولای بی نام نشان خیلی خیلی قابل بحثه ، اما خب مفهومی که توش بود به طور کلی نهیلیست بود.
در رابطه با دو تا هیولا هیولای شرقی می‌تونه نمادی باشه از انسانی که سعی داشت هویت و اصالتی برا خودش جور کنه اما نتونست و به شکل جنون باری آدم خوار شد .
اما نکته جالب اینه که در نهایت یک بسنده ای به هویت پسرک کرد . اما وقتی هیولای غرب اومد و گفت تو به هویت و اسم و اصالت نیاز نداری هویلا اونا هم بلعید .
مفهوم کلی نهیلیست توی داستان هیولای بی نام نشان موج می‌زنه ، ولی از اونجایی‌ که از عبارات شرق و غرب و مدرنیسم استفاده شده می‌تونه نماد باشه از فلسفه های این دو جغرافیا، فلسفه غرب و مدرنیسمه اصالت و هویت را اکتسابی و فاقد اهمیت می‌دونه (البته نه تمام این فلسفه غرب )
اما فلسفه شرق(چه خاورمیانه ای و چه آسیای شرقی) اعتبار را اصالت می‌ده و بسیار براش اهمیت قائل می‌شه

این قصه عجیب و غریب و گیج کننده، به شدت کنایه آمیز است همانطور که پیشتر در مور کارکتر های ولفگانگ گریمر و رانگ اشاره کرده بودم، به طور عمده شخصی های مانستر از لحاظ هویتی دچار یک نوع مشکل هستند.

عموم کاراکتر های مانستر کودکی سختی را گذرانده اند. برا مثال روبرتو (مزدور یوهان که در طی آرک روزنهایم بلاخره کشته شد) یکی از اشخاص پرورش یافته در کیندهایم ۵۱۱ بود. یا مثالی دیگر گریمر که به واسطه رخ داد های کودکی اش شخصیت اشتاینر باشکوه درونش شکل گرفته بود. یا در بارز ترین نمونه خود یوهان. حتی کارکتر تنما هم در کودکی با مشکلاتی ماننده طرد شدن از طرف دوستانش روبه رو بوده.

این یک قاعده کاملا بارز در روان شناسی است که هویت شخص در کودکی شکل می‌گیرد. عموما اشخاصی که مشکلاتی در بزرگ سالی دارند در کودکی دچار مشکلات عدیده ای بودند . اما در عین حال چیز دیگری هست که موجب می‌شود مسئله هویت تنها چیزی نباشد که در انیمه مانستر به آن اشاره می‌شود.  این مسئله یا بهتر است بگوییم شخص کسی نیست جز، یوهان لیبرت.

در تمام لحظات اثر شما می‌توانید پی ببرید که چیزی که در سر یوهان می‌گذرد به هیچ وجه چیز خوبی نیست. اما واقعا چه چیزی در سر یوهان می‌گذرد؟

یوهان در کودکی دید که چگونه انسان هایی که دارای دو مقوله هویت و ارزش بودند چه بر سرش آوردند. او دید که مادرش به عنوان شخصی بسیار ارزشمند در زندگی او چگونه به او و خواهرش پشت کرد و آن دو را تنها گذاشت. او دید که انسان‌هایی با ارزش ها و روش های غلط چگونه می‌توانند زندگی دیگران را تباه کنند. او تاریکی های بشری را دید. او وقتی هیولای بی نام نشان را خواند فهمید که بناپارتا هیچ چیز با ارزشی در انسان و انسانیت نمی‌بیند. او این ارمغان فکری را از بناپارتا دریافت کرد .

اما ربط این مسئله به نهیلیسم چیست ؟

فردریش ویلهام نیچه پاسخ این سوال را به ما می‌دهد. این فیلسوف آلمانی می‌گوید وقتی ارزش ها بی ارزش شوند یا از میان بروند آنگاه نهیلیسم(پوچ گرایی) پدید می آید. وی در یکی از آثار خود به نام حکمت شادان داستانی به نام مرگ خدا را تعریف می‌کند. محوریت کلی این داستان در مورد شخصی است که در جستجوی خداست اما در نهایت شکست خورده و در میدان شهر فریاد می‌زند: خدا مرده! ما او را کشتیم! این داستان از این لحاظ اهمیت دارد که به ما یادآور می‌شود با از بین رفتن یا بی ارزش شدن چیز هایی مانند مفهوم خداباوری دیگر زندگی معنایی ندارد و انسان با یک مشکل معنایی مواجه می‌شود و این مشکل معنایی همان نهیلیسم یا پوچ گرایی است .

به معنی دیگر: یوهان وقتی به یک هیولا بدل شد که دیگر هیچ چیزی در آدم ها نمی‌دید که با ارزش باشد.

علاوه بر این یوهان آدم ها را سیاه می‌دید. موجوداتی خود پرست که لایق مرگ اند. موجوداتی بی نهایت بی فایده و بی نهایت عوضی که باید از روی زمین محو شوند و حالا ، یوهان می‌خواست چکار کند؟

او می‌خواست چیزی که در مرز چکسلواکی دیده بود را به همه نشان دهد. او می‌خواست منظره ای بر قیامت را بر روی زمین برپا کند. او می‌خواست زمین را از وجودیت بشر محو کند.

نقد و برسی انیمه مانستر (MONSTER)؛ تاریکی های تاریک ترین اندیشه بشری

حالا مشخص می‌شود که دقیقا چرا در قسمت اول مانستر شاهد اشاره به حکایت هیولا در مکاشفات یوحنا و طرح این پرسش بودیم:
چه کسی می‌تواند با این هیولا مبارزه کند؟!

پیش از پاسخ به این پرسش لازم می‌دانم اشاره کنم که در قرن حاضر نهیلیسم(پوچ گرایی) بیش از هر زمان دیگر خود نمایی می‌کند. نه به این معنا که به یک مکتب فکری در حال گسترش تبدیل شده باشد. بلکه با کمرنگ شدن ارزش های اخلاقی، دینی و… نهیلیسم به نوعی در حال رخ نمایان کردن به ماست.

و حالا، واقعا کسی وجود دارد که با این هیولا روبه رو شود؟ انیمه مانستر در اینجا با شجاعت فریاد می‌زند بله! شخصی وجود دارد!
آن شخص شخصیت اصلی مانستر یعنی دکتر تنماست. تنما شخصی با مسئولیت است. به ارزش ها امیدوار است و در یک کلام شخصی است که شاید بتواند با این هیولا مواجه شود.

اما نائوکی اوراساوا قرار نیست به ما دروغ بگوید و بگوید که شلیک یک گلوله به جمجمه هیولا قصه را تمام می‌کند. پس از آنکه پدر ویم با شلیک گلوله یوهان را نقش زمین می‌کند. دکتر تنما بار دیگر یوهان را از چنگال مرگ بیرون می‌کشد و یوهان زنده می‌ماند. اینجا پرسش مطرح می‌شود دقیقا چرا تنما یوهان را نجات داد؟ آیا موضوع فقط نجات و تبرئه پدر ویم از قتل است؟

نائوکی اوراساوا در اینجا به مسئله ای حائزه اهمیت اشاره می‌کند. شما تازمانی که نتوانید باعث ها و بانیان به وجود آمدن هیولا را بکشید، نمی‌توانید وجودیت هیولا ها را محو کنید.

تا زمانی که اشخاصی با تفکرات بناپارتا آن بیرون وجود دارد از میان بردن امثال یوهان تنها پاک کردن صورت مسئله است.

‫10 دیدگاه ها

  1. عالی بود.یه سوال شما فیلم portals رو دیدید؟به نظر خیلی عجیب و غریب نمیاد؟

  2. سلام و درود
    تشکر بابت انتشار مقاله به نظرتون این مقوله های منفی چقدر در حال حاضر در جامعه ما گسترش پیدا کرد ؟ امید و راه درمانی است ؟
    ممنون میشوم پیرامون فیلم ترسناک اما پرمحتوا و انتقادی wailing هم مقاله ای بنویسید

    در پناه حق

    1. متاسفانه به دلایلی این مقوله ها توی جامعه ما درحال افزایشه .
      وضعیت اقتصادی کم شدن اعتقادات مردم به مسائل معنا بخش و…
      البته این مسئله یکجور هایی مثل طاعون داره تو فکر بشر گسترش پیدا می‌کنه .
      احتمالا سراغش می‌ریم ، فقط یکم باید زمان بدین الان نقد های زیادی رو دستمون باد کرده

  3. سلام. خسته نباشید و تحلیل فوق عالی بود!
    اگه میشه بعضی از وقایع روز رو هم در جریان سایت قرار بدید.
    لغو شدن قانونی بودن سقط جنین توی بعضی ایالات آمریکا، لایحه نگو همجنس گرای فلوریدا و… مباحثی هستند که خیلی تحلیل های خوبی می تونن بشن. کاربر ها قطعا توی نظرات مشارکت فعالی خواهند داشت.

    1. سلام علیکم
      در صورتی که وقت و توانمون اجازه بده حتما و حتما سعی می کنیم در این زمینه ها هم فعالیت داشته باشیم

      1. سپاس از زحماتتون.
        فقط یک پیشنهاد دیگه ای هم که هست اینه که شاید بهتر باشه فعالیتتون در سایت رو تبدیل به یک شغل بکنید.
        رهبر می فرمایند که جهاد تبین کنید خب دولت موظف ست که از مجاهدین حمایت کند.
        مثل استاد رائفی پور که موسسه ی مصاف رو دارد؛ یک موسسه بزنید، با تبلیغات درآمدتون رو تامین کنید کارمند استخدام کنید و همه چیز و همه ی موضوعات رو تحلیل کنید.
        ولی اگه این کار رو نکردید باز هم ما تا ابد حامی خواهیم بود.

        1. سلام مجدد
          متاسفانه کار چنین سایتی درآمدی ازش درنمیاد. کار کاملا از روی علاقه و دغدغه انجلم میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *